عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۱۵ - درد بیحد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گفتا کیی توبا ماگفتم کمین غلامت گفتا مگر تومستی گفتم بلی زجامت گفتا چه پیشه داری گفتم که عشقبازی گفتا که حالتت چیست گفتم غم و ملامت گفتا که چیست حالت گفتم که حال شاکر گفتا کجا فتادی گفتم میان دامت گفتا زمن چه خواهی گفتم که درد بیحد گفتا که درد تا کی گفتم تا قیامت گفتا چه میپرستی گفتم جمال رویت گفتا چه داری با من گفتم بسی ندامت گفتا چگونه بیمن گفتم که نیم بسمل گفتا چه چیز داری گفتم همه غرامت گفتا چرا گدازی گفتم زبیم هجرت گفتا که با که سازی گفتم به یک سلامت گفتا که کیست محیی گفتم همان که دانی گفتا نشان چه داری گفتم که صد علامت