عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۲۷ - دارم امید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا ابد یا رب زتو من لطفها دارم امید از تو گر امید برم از کجا دارم امید زیستم عمر بسی چون دشمنان، دشمن مگیر بیوفائی کردهام از تو وفا دارم امید هم فقیرم هم غریبم، بیکس و بیمار و زار یک قدح زان شربت دار الشفا دارم امید منتهای کارتو دانم چو آمرزیدنست زان سبب من رحمت بیمنتها دارم امید هرکسی امید دارد از خدا وجز خدا لیک عمری شد که از تو، من تو را دارم امید هم تو دیدی من چهها کردم وپوشیدی زلطف هم تو میدانی که از تو من چرا دارم امید ذره ذره چون جدا گرداندم خاک لحد بهر هر ذره زتو فضل خدا دارم امید دمبدم بد گفتهام بد ماندهام بد کردهام با وجود این خطاها من عطا دارم امید روشنی چشم من از گریه کم شدای حبیب این زمان از خاک کویت توتیا دارم امید محیی میگوید که خون من حبیب من بریخت بعد از این کشتن از او من لطفها دارم امید