عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۲۹ - آرزوی یار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق و بدنامی ودرد وغم به ما شد یارغار تا محمد وار باشد عاشقان را چاریار آرزوی یار داری یار میگوید بیا تا کند دلداری تو در دل شبهای تار گرمتر یک نیمه شب گوای خدا در من نگر پس شبان روزی نظر را شصت وسیصد میشمار یارگفت هرجا که باشی با توام یادت کنم از چنین یاری فرامش کردهای تو، یاد دار روح تو مرغی است کز نزد خدا آمد به تن بیخدا مرغ خدائی را کجا گیرد قرار ساقیا زان میکه گفتی میدهم در آخرت کم نخواهد شد که در دنیا کنی جامی نثار کاروانها در بیابانها هلاک انداز عطش ابر رحمت را بیار وقطره چندی ببار باردارد شیشههای می، صراحیهای شاه اشتر مستی که نه افسار دارد نه مهار شاه میگوئی تو ما را حاضر قندیل باش عاشق و مجنون و مستم آه دست از من بدار خاک آدم را خدا تخمیر میکرده هنوز که فتاده بر سر مستان حضرت این خمار برسر هر موی مشتاقان زبان دیگر است کز خدا دیدار میجویند هر لیل و نهار گرتماشای جمال حق تعالی بایدت درمیان عاشقان انداز خود را روز بار در دل شبها بگریم گویم آن دلدار را یا دلی ده یا دل کز بیدلان بر وی بیار گر رسم روزی به دوزخ قصه خود گویمش تا بگرید بر من بیچاره آتش زار زار تا قیامت محیی خواهد خواند این ابیات را خلق و عالم هم بپای میروند هم پایدار