عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۳۴ - نورایمان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوست میگوید کهای عاشق اگر داری صبور ازفراق ما منال وصبر کن تا نفخ صور اندر آن مجلس که بیند خلق دیدار خدا ازجگرهای کباب عاشقان باشد بخور آن که از خواب خوشت بیدار میسازد منم چون بگوئی تو گناهانم بیامرزای غفور گور گهوار است، تو طفلی ودایه لطف دوست خوش بخوابایند وخوابت داد تا یوم النشور نور ایمان در دل و دل بارگاه نور حق خوش چراغی کاو دهد در پیش نورالنور نور ای گنه کاران شما را بیشک آمرزد خدا به بود از پوستین کیش چو سنجاب و سمور دارد از نور خدائی چهره تو آگهی زردی روی تو باشد سرخی رخسار جور حور عین خال سیه زد بر رخ از رنگ بلال از حبش بنگر چه خوش مشاطهای کرده ظهور درتجلی این ندا آمد که خواهد دیدنم هرکه بر من خاطر خود داشت شب را در حضور چون برون آئی زدنیا پیشواز آیم ترا گویمای محیی چه خوش برکوفتی این راه دور