عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۳۷ - نومید مشو
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نومید مشو بنده از رحمت ما هرگز زیرا که به غیر از ما کس نیست تورا هرگز خواهم که در این عالم تو پاک شوی از جرم ورنه به تو نفرستم، ای بنده، بلا هرگز چون سوختهای امروز از درد فراق ما در سوختنت فردا، ندهیم رضا هرگز من با توامای عاشق، تو نیز به ما میباش هرگز چو نشاید دوست، از دوست جدا هرگز هرچند که رو از ما برتافتی و رفتی رو از تو نمیتابد خود رحمت ما هرگز از درد فراق ما یک شب چو به روز آری دیدار نپوشانم در روز لقا هرگز گربر دل خود ما را روزی گذرانی تو در دوزخ پر آتش، ناریم ترا هرگز ای بنده گناه خود تو دیدی و تو دانی بر روت نیارم هم در روز جزا هرگز ای جمع تهی دستان حقا که نخواهم بست من این در رحمت را بر روی شما هرگز از بیم جدا بودن از دولت جاویدان محیی نبود یک دم بییاد خدا هرگز