عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۳۹ - غافل از احوال مظلومان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درجهان امروز بیپروا مباش فارغ از اندیشه فردا مباش کشتیای پیداکن و بنشین در او ایمن از غرقاب این دریا مباش غافل از احوال مظلومان مشو بیخبر از ناله شبها مباش درپی خود کن دعاگویان نیک بد مکن با مردمان تنها مباش دل بسی در جنت و اخری مبند بیهوای جنت المأوی مباش کار درویشان و مسکینان برآر یادکن از مرگ و دردافزامباش نیکوئی میکن، نیکو نام شو بد مکن مشهور در ایذا مباش دادخواهی را چو بینی داد ده در دکان و جاه بیسودا مباش زیردستان را تو از پا درمیار غره این فرق فرقد سا مباش خلق را محیی تو ناصح گشتهای پیرو این نفس بیپروا مباش