عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۴۲ - ازدست عشق
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از خان ومان آوارهام از دست عشق از دست عشق سرگشته و بیچارهام از دست عشق از دست عشق ای کاشکی بودی عدم تا بازرستی از عدم من سوزم از سر تا قدم از دست عشق از دست عشق پرورده کردم خان ومان سرگشتهام گرد جهان گشتم ضعیف و ناتوان از دست عشق از دست عشق هرنیمه شب از گلخنی تا روز سازم مسکنی چون گلخنی شد این دلم از دست عشق از دست عشق هر روز و شب دیوانهای در گوشه ویرانهای گویم به خود افسانهای از دست عشق از دست عشق این سو و آن سو میخزم سودای خامی میپزم انگشت به دندان میگزم از دست عشق از دست عشق ای خواجه ما را چون شما صد فکر بد در کارها شد راست کار و بار ما از دست عشق از دست عشق با کس نگیرم الفتی از خلق دارم وحشتی جویم ز هر کس تهمتی از دست عشق از دست عشق محیی خدا را خوان و بس این غم مگو با هیچ کس نعره مزن تو زین سپس از دست عشق از دست عشق