عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۵۵ - بیماه روی تو
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم خود را به هیچ، بهر چه بیآبرو کنم چندین هزار جان گرا میشود به باد گر من حدیث طره او مو به موکنم چون دست من به جام مرصع نمیرسد قلاش وار درمی از او آرزو کنم آن سال و مه مباد که بیماه روی تو یک لحظه زندگانی خود آرزو کنم خود را به دار برکشم از دست جور او وز آه جان گداز رسن در گلو کنم محیی اگر به کعبه کنم روی در نماز شرمم شود که روی دگر سوی او کنم