عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۶ - آه مردم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آه دردآلود مردم جان جانها را بسوخت سینه مجروح هر مجنون و شیدا را بسوخت درجگرهای کباب این آه من زد آتشی آه زین آه جگرسوزی که دلها را بسوخت بامدرس گفتم از سوز دل خود شمهای آتشی افتاده درجانش سراپا را بسوخت پیش یوسف گر رسی روزی بگوای عزیز آتش عشق تو سرتا پا زلیخا را بسوخت نو بهاران اشک ریزان جانب صحرا شدم آه گرمم سبزههای کوه و صحرا رابسوخت محیی نادان است کان یاران به غفلت میروند خرقه و تسبیح و مسواک و مصلا را بسوخت