عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۶۱ - نشان یار میجویم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بخود مشغول میگردم که از خود یار میجویم گهی در دل گهی درسینه افگار میجویم دمی کو هست پیشم تا نگردد هیچکس آگه همی گویم نشانش از در و دیوار میجویم ببین در سر چهها دارم زهی فکر محال من ره و رسم وفا زان کافر خونخوار میجویم ترا از من همی جستند مردم پیش از این اکنون همی گردم به هر جانب ترا ز اغیار میجویم به بوی تو دل صد پاره من ماند در بستان کنون هر پاره آن از سر هر خار میجویم چنان شدکشتی محیی که گریکدم شود غائب همان ساعت نشان او ز پای دار میجویم