عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۷۰ - من کهام!
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من کیم رسوای شهروعاشق دیوانهای آشنا با هر غمی وز خویشتن بیگانهای هم شوم شاد از غمش کو در دلم منزل گرفت هم شوم غمگین که او جا کرد در ویرانهای ترک شهرآشوب من در کشوری منزل نکرد تا نکرد اولش غمش صد رخنه در هر خانهای گه گیاه درد روید از دلم گه خار غم من به حیرت کاین همه گل چون دمد از دانهای میخورم خون دل و خود را به مستی میدهم تا کنم گستاخ پیشش ناله مستانهای گفتهای محیی که باشد تا دم از عشقم زند در طلب فرزانه و در عاشقی فرزانهای