عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۹ - میصافی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میصافی طلب جانا که دردی کش گرانخوار است تو از ساقی نشانی گو که اینجا مست بسیار است از این سودای عشق آخر سرت بر باد خواهی داد سرت چون میرود خواجه چه جای فکر دستار است ز پر کیسه ترا نقدی برون میباید آوردن چنین کار آید از دزد سبکدستی که طرار است در دکان هر مردی منادی کرد شبگردی که شب غافل مشو خواجه، عسس با دزد همیار است چو سلطان یار دزدان شد بشارت ده تو دزدان را نه دست و پای میبرند نه زندانست ونه داراست بشارت دادآن سلطان مترسیدای تهی دستان آه گنج رحمت رحمان نثار هر گنه کار است شب اندرخورکه چون سلطان به جاسوسی همی گردد کسی واقف شود زین سرکه او شبگرد عیار است به محشر چون شوی حاضر گناهانت شود ظاهر نترسی زان توای عاصی خداوند تو ستار است چرائی بنده غمگین چو از لطف و آرم آخر ترا با عیبهای تو خدای تو خریدار است خدا میگویدای بنده من آن سلطان با لطفم آه بر درگاه من هر گه که میآیی ترا بار است برخ گر زرد شد عاشق نه یرقان باشد ونه دق طبیب عاشقان داند که از بهر چه بیمار است شراب عشق چندان خور که سرازپای نشناسی که سرمستان حضرت را زهشیاری بسی عار است شتر چون مست میگردد دهانش از علف بندد اگر مست خدائی تو چرا حرص توبا خاراست اگر مستی تو پاکوبان همی پری بیابان را اگر هوشیار میترسی که راه کعبه پر خاراست ترا یک حج بود سالی ولی در کوی یار ما گذارد هر زمان حجی کسی کو عاشق زار است طواف کعبه کن حاجی مرا بگذار در کویش که حج اکبر عاشق طواف کوی دلدار است شهیدان را نمیشویند شهید دون مشو محیی که اندر مذهب رندان کسی کو مرد مردار است