عبقری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عبقری . [ ع َ ق َ ری ی ] (ع ص ) سید. (اقرب الموارد). رئیس . (مهذب الاسماء).یقال هو عبقری القوم ؛ یعنی مهتر و قوی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ قوی . ◄ بهتر وکاملتر از هر چیزی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ آنچه در حسن و نیکوئی فائق تر باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ سخت . (منتهی الارب ). شدید. (اقرب الموارد). یقال ظلم عبقری . (اقرب الموارد). ◄ دروغ بی آمیغ. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اِ) نوعی از گستردنی دیبانگارین . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). نوعی از گستردنی فاخر، و منه الحدیث :کان عمر یسجد علی عبقری . (منتهی الارب ) : کبکان دری غالیه در چشم کشیدند سروان سهی عبقری سبز خریدند. منوچهری . برگ گل سپید بمانند عبقری برگ گل دو رنگ به کردار جعفری . منوچهری . سلسبیل از بهر جان تشنگان دارد خدای خرقه پوشان را بود آنجا مسلم عبقری . سنائی . بسختی نگشت این نمد بسترم روم زین سپس عبقری گسترم . سعدی . دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت دامنکشان سندس خضرند و عبقری . سعدی .
عبقری . [ ع َ ق َ ری ی ] (ص نسبی ) نسبت است به عبقربن انمازبن اراش بن عمروبن المغوث بطنی از بجیلة. (از اللباب ج ٢ ص ١١٥).