عبق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عبق . [ ع َ ب َ ] (ع مص ) چسبیدن بوی خوش به کسی . خوشبوی شدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (المنجد). ◄ اقامت نمودن در جایی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (المنجد). ◄ آزمند وحریص بچیزی گردیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
عبق . [ ع َ ب َ ] (ع اِ) سختی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) سبک و چابک . (مهذب الاسماء).
عبق . [ ع َ ب َ ] (اِخ ) جد اسماعیل بن عمربن حفص بن عبداﷲ عبقی بخاری، مکنی به ابواسحاق است . وی از ابی بکر احمدبن سعدبن بکار و ابوصالح الخیام و جز آن روایت کند. از وی ابوالفضل ابراهیم بن حمزةبن یوسف همدانی و ابوکامل بصیری و جز ایشان روایت دارند. وی به سال ٤١٧هَ . ق . به بخارا درگذشت . (از اللباب ج ٢ ص ١١٦).