عبید زاکانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نقش روی توام از پیش نظر مینرود خاطر از کوی توام جای دگر مینرود تا بدیدم لب شیرین تو دیگر زان روز بر زبانم سخن شهد و شکر مینرود عارض و زلف دو تا شیفته کردند مرا هرگزم دل به گل و سنبلتر مینرود مستی و عاشقی از عیب بود گو میباش «در من این عیب قدیم است و بدر مینرود» دوستان از میو معشوق نداریدیم باز «که مرا بیمیو معشوق بسر مینرود» غم عشقش ز دل خسته بیچاره عبید گوشهای دارد از آنجا به سفر مینرود