عبید زاکانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میپزد باز سرم بیهده سودای دگر میکند خاطر شوریده تمنای دگر هوس سروقدی گرد دلم میگردد که ندارد به جهان همسر و همتای دگر دوش در کوی خودم نعره زنان دیده ز دور گشته رسوای جهان با دو سه شیدای دگر گفت کاین شیفته را باز چه حال افتاد است نیست جز مسکنت و عجز مداوای دگر چاره صبر است ز سعدی بشنو پند عبید «سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر»