عتاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عتاب . [ ع ُت ْ تا ] (اِخ ) نام شخصی است که مخترع خارا بوده و آن پارچه ای است موجدار که از ابریشم میبافند. (برهان ). رجوع به عتابی شود.
عتاب . [ ع ِ ] (ع مص ) خشم گرفتن . ◄ خشم گرفتن همدیگر را. ◄ ناز کردن . ◄ خشمگینی پیدانمودن . ◄ یاد کردن خشم را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ ملامت کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : با بخت در عتابم و با روزگار هم وز یار در حجابم و از غمگسار هم . خاقانی . عتاب از حد گذشته جنگ باشد زمین چون سخت گردد سنگ باشد. نظامی . هر آینه در معرض خطاب آیند و در محل عتاب . (گلستان ). ♦ عتاب کردن ؛ سرزنش کردن . ملامت کردن : کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی بنقد اگر بکشد عاشق این سخن بکشد. سعدی .
عتاب . [ ع َت ْ تا ] (اِخ ) ابن ورقاء الریاحی . از شجاعان و از امیران عرب است و از امرای مصعب بن زبیر است . او را امارت اصفهان داد و به جنگ خوارج ری فرستاد به ری برفت و با خارجیان جنگی سخت کرد و ری را به قهر تصرف کرد و سپس حجاج او را به جنگ شیب بن یزید فرستاد و او با لشکریان بسیار از مردم شام و عراق با شیب نبرد کرد. و سرانجام در جنگی به سال ٧٧ هَ . ق . به دست عامربن عمر تغلبی کشته شد. (از الاعلام زرکلی ).