عجوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عجوز. [ ع َ] (ع ص، اِ) پیره زن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ترجمان جرجانی ). زن گنده پیر کلان سال . (منتهی الارب ). المراءة المسنة لعجزها عن اکثر الامور و آن وصف خاص به آن است . (اقرب الموارد). ج، عُجُز، عَجائز : عجوز جهان در نکاح فلک شد که جز عذر زادنْش رائی نیابی . خاقانی . مقعد چندین هزارساله عجوزی بکر کجا ماند این چه نادره حال است . خاقانی . ◄ زن جوان باشد یا پیر. ◄ هزارهزار از هر چیز. ◄ مرددلیر. ◄ گاو ماده . ◄ گاو نر. ◄ تاجر. ◄ گرسنه . ◄ الاغ وحشی . ◄ کاسه ٔ کلان . ◄ بلا و سختی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ خصلت ذمیمه . (اقرب الموارد). ◄ گرگ ماده . ◄ شترماده . ◄ دست راست . ◄ نوعی از خوشبوی . ◄ باد گرم . ◄ شیر بیشه . ◄ تب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ تحکم . (اقرب الموارد). ◄ خلافت . ◄ رعشه . ◄ عاجز. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ ارز و نرخ چیزی . ◄ پرهیزکاری از گناه .(منتهی الارب ). ◄ توبه . ◄ عافیت . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ چینی . (اقرب الموارد). ◄ سوزن . ◄ زمین . ◄ خرگوش . ◄ بینی . ◄ چاه . ◄ روباه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ پارچه . (اقرب الموارد). ◄ دشت . ◄ دریا. (اقرب الموارد)(منتهی الارب ). ◄ تیردان . (منتهی الارب ). ◄ جعبه . ◄ جفنه . ◄ دوزخ . ◄ جنگ . ◄ آلة جنگ . (اقرب الموارد). ◄ نیزه . (منتهی الارب ). ◄ می . ◄ خیمه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ خرمن . (منتهی الارب ). ◄ حب . دانه . (اقرب الموارد). ◄ آفتاب . ◄ پیراهن زن . (منتهی الارب ). ◄ دنیا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ رایت . ◄ کرکس . ◄ اسب مادیان . ◄ کشتی . ◄ آسمان . ◄ روغن . ◄ سال . ◄ سنگ ترازو. ◄ صومعه . ◄ کفتار. ◄ راه . ◄ ماده ٔ گوره خر. ◄ کژدم . ◄ اسب . ◄ سیم . ◄ قبله . ◄ دیک . ◄ دم شمشیر. ◄ خیک . ◄ کمان . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ لشکر. (منتهی الارب ). ◄ سگ . ◄ مسافر. ◄ مشگ . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ دیگ پایه . ◄ آتش . (منتهی الارب ). ◄ خرمابن . ◄ ولایت . ◄ درختی است . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ طعامی است که از تره ٔ دریائی سازند. (منتهی الارب ). ◄ ریگستانی است . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ میخی است در قبضه ٔ شمشیر. ◄ گربه . ◄ صحیفه . ◄ عقرب . ◄ قیامت . ◄ کتیبه . ◄ کف . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ ملک . (اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ مرگ . (اقرب الموارد). ◄ الدرع للمراءة. (اقرب الموارد). ◄ سموم . (اقرب الموارد). ◄ غراب . (اقرب الموارد). ♦ بردالعجوز و برد عجوز ؛ سرمای آخر زمستان را گویند که آن را ایام العجوز گویند. و آن هفت روز است در آخر زمستان که سرمای آن سخت شود که چهار روز آن از آخر شباط و سه روز از اوائل آذر است که عامه آن را مستقرضات گویند. (از اقرب الموارد) : همچنان ازنهیب برد عجوز طفل ناخورده شیر دایه هنوز. سعدی (گلستان ).
عجوز. [ ع ُ ] (ع مص ) ناتوان گردیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ ترک دادن چیزی را که کردن آن واجب بود. ◄ کاهلی کردن . (منتهی الارب ). ◄ عجوز و گنده پیر گردیدن زن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).