عدل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عدل . [ ع َ ] (ع اِمص ) مقابل ستم . مقابل بیداد. داد. (دستوراللغة). مقابل جور. ضد جور. نقیض جور. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مقابل ظلم . نصفت . قسط. عدالت . انصاف . امری بین افراط و تفریط. (از قطرالمحیط) (از اقرب الموارد). مساوات در مکافات به نیکی نیکی، و بد بدی بدی . داوری به حق . مساوی آزرم : بدان ای گرامی ّ نیکونهاد بباید که کوشی به عدل و به داد. فردوسی . همان سهم او سهم اسفندیاری همان عدل او عدل نوشیروانی . منوچهری . آن رسوم و دامن و عدل ... هیچ جای نیست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠٩). اردشیر بابکان ... سنتی از عدل میان ملک بنهاد و پس از وی گروهی بر آن رفتند. (تاریخ بیهقی ). نفس گوینده پادشاه است . مستولی ... بایدکه او را عدلی و سیاستی باشد. (تاریخ بیهقی ). خلق ببینی همه خفته ز علم عدل نهان گشته و فاش اضطراب . ناصرخسرو. عدل است مراد حق از آن هر کس دلشاد شود چه گویی ای عادل . ناصرخسرو. دیدن و دانستن عدل خدای کار حکیمان و ره انبیاست . ناصرخسرو. عدل است اصل خیر که نوشروان اندر جهان به عدل مسمی شد. ناصرخسرو. هر که را سایه ٔ عدل تو نباشد بر سر آفتاب املش بر لب دیوار بود. معزی . شیعیان چون زور تو بینند خوانندت علی سنیان چون عدل تو بینند خوانندت عمر. معزی . هر کجا عدل روی بنموده ست نعمت اندر جهان بیفزوده ست . سنائی . عدل سلطان به از فراخی سال . سنائی . عدل بازوی شه قوی دارد قامت ملک مستوی دارد. سنائی . عدل شمعی بود جهان افروز ظلم شد آتشی ممالک سوز. سنائی . و با آنچه ملک عادل انوشیروان کسری بن قباد را سعادت ذات ... و شمول عدل ... حاصل است می بینیم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد. (کلیله و دمنه ). صیت عدل و رأفت او بر روی روزگار باقی است . (کلیله و دمنه ). و پادشاه در سیاست رعیت و بسط عدل و رأفت ... بدان حاجت افتد. (کلیله و دمنه ). امید عدلش ملک را چون عقل در جان پرورد خورشیدفضلش خلق را چون لعل در کان پرورد. خاقانی . عدل تو تا ز اهتمام حامی آفاق شد بر گل و مل کس دگر خار ندید و خمار. خاقانی . جور بس کن خامه چون کسری به عدل شاه زنجیر امان آویخته . خاقانی . جفاپیشگان را بده سر بباد ستم بر ستم پیشه عدل است و داد. سعدی . عدل یک ساعته ات را به قیاس شصت ساله عمل خیرشناس . جامی . عدل تو و امن، عروه و عفرا طبع تو و جود، ویسه و رامین . قاآنی . تعدیل، عدل خواندن . (تاج المصادر). ♦ اصحاب عدل و توحید ؛ معتزله . رجوع به عدلی مذهب وعدلیه (اوّلی ) شود. ♦ عدل تقدیری . رجوع به این کلمه در ردیف خود شود. ♦ عدل عُمر ؛ عدالت خلیفه ٔ دوم از خلفای راشدین، دادگری او : گیتی از عدل بیاراید تا درگذرد عدل و انصاف ملک مسعود از عدل عمر. فرخی . بریده نیست امید خلاص و راحت من در این زمانه که تازه شده ست عدل عمر بر. مسعودسعد (دیوان چ نوریان ج ١ ص ٣٥٥). کهف ملت شاه ترک و چین علاءالدین که او سیرت و نام پیمبر دارد و عدل عمر. معزی . امروز در این دور دریغی نخورد هیش از عدل تو یک سوخته بر عدل عمر بر. سنائی (دیوان ص ٢٥٢). دوری ازجهل همچو علم علی پاکی از جور همچو عدل عمر. سنائی . فزوده حرمت عدل عمر به دین درست نموده حجت علم علی ز رای مصیب . ادیب صابر. مکارم را چو برخیزد امل جود علی یابد مظالم را چوبنشیند جهان عدل عمر گیرد. سید حسن غزنوی . به عمر عدل عمر ورز و جاودان زی زانک به عدل نام عمر زنده ماند جاویدان . سوزنی . محمد آنکه ز جاهش گرفت ملت و ملک همان نظام که دین زابتدا به عدل عمر. انوری . ♦ مذهب عدل ؛ : در عهد او مزدک زندیق پدید آمد و اباحت پدید آورد و آن را مذهب عدل نام نهادند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٤). رجوع به عدلی مذهب شود. ♦ امثال : ظلم به تساوی یا بالسویه عدل است . ◄ (ص ) مرد راست وپسندیده . (دستوراللغة ادیب نطنزی ). مرد صالح . مرد نیک . (مهذب الاسماء). مرد شایسته ٔ گواهی . (از اقرب الموارد). ◄ گواه راست . (مهذب الاسماء). گواه .ج، عُدول . ♦ ساعت عدل ؛ یک قسمت از بیست و چهار قسمت شبانروز است و این تقسیم راحکمای اسلامی کرده اند. ♦ گواه عدل ؛گواه راست . شاهد عادل . ◄ حق . (مهذب الاسماء). راست . درست . برابر. تمام ؛ به سنگ عدل، به سنگ تمام . (در تداول فارسی زبانان ) : بیاعان معتمد باشند که قیمت عدل بر آن نهند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤٦). ◄ (اِمص ) راستی . برابری . توازن . استقامت . (اقرب الموارد) : با همه کم بیش که در عالم است عدل نگوئی که در اینجا کجاست . ناصرخسرو. دین که قوی دارد بازوت را راست کند عدل ترازوت را. نظامی . ◄ میانه روی . قصد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی . صفتی است از صفات خدای تعالی، و آن صفتی است که بواسطه ٔ آن دنیا و مافیها قرار و پایدار است . (قاموس کتاب مقدس ). هوالذی لا یمیل به الهوی فیجور فی الحکم . (بحرالجواهر). ◄ (ع ص ) عادل . دادگر. (منتهی الارب ).منصف : گواه عدل و خانه ها برجایست . (تاریخ بیهقی ص ٥١١). اعتقاد تو چنین است ولیکن بزبان گویی آن حاکم عدل است و حکیم الحکماست . ناصرخسرو. روزی است از آن پس که در آن روز نیابد خلق از حکم عدل نه ملجا و نه منجا. ناصرخسرو. و ترسل و شعر او بر این دعوی دو شاهد عدل اند و دو حاکم راست . (چهارمقاله ٔ نظامی عروضی ). مرافعه ٔ این سخن به قاضی بردیم و به محاکمه ٔ عدل راضی شدیم . (گلستان ). معتمدی صادق القول و شاهدی امین عدل . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٧٤). داددهنده . (دستور اللغة) (مهذب الاسماء). ◄ قاضی و حاکمی که در صدور احکام خود مراعات حق کند. (از اقرب الموارد) : لیکن نکند حکم عادل عدل تا وقت نیاید فراز و هنگام . ناصرخسرو. ◄ (اِ) میزان . ◄ رطل . (منتهی الارب ). ◄ کیل . (اقرب الموارد). ◄ همتا. ج، أعدال و عُدول . (مهذب الاسماء). مانند. مثل . نظیر. مانند از غیر جنس . (اقرب الموارد). ◄ همسر. (مهذب الاسماء). ◄ لنگه ٔ بار. تنگ . (زمخشری ). یک طرف بار که بفارسی تنگ گویند. عِکم . تا. تاه .تاچه . بهار. تابار. تای . جزء از دو جزء. بار. نصف بار. (مهذب الاسماء). عب . صندوق : در اصفهان دوازده من تبریز است و حملی و این بیشتر در جامه و قماش مستعمل است ؛ یک عدل چیت، یک عدل ماهوت . مقابل لنگه که در هندوانه و خربزه و امثال آن معمول است ومقابل تنگ که در شکر و مانند آن مصطلح است . ◄ قیمت . (مهذب الاسماء). ◄ فدیه . (از قطرالمحیط) (از اقرب الموارد). ◄ نافله . (اقرب الموارد). ◄ فریضه . (از قطرالمحیط)(از اقرب الموارد). ◄ فریضه . (قطرالمحیط) (اقرب الموارد). ◄ (اِخ ) نام مردی است بسیار کشنده و بی رحم . ◄ (ع مص ) داد کردن .(زوزنی ) (دستوراللغة). ◄ برابر کردن باچیزی . (زوزنی ). برابر کردن چیزی با چیزی . (دستور اللغة). برابر کردن چیزی به چیزی . (تاج المصادر). برابر کردن میان دو تنگبار. (منتهی الارب ). ◄ برابر کردن میان کسان . (منتهی الارب ). ◄ خمیدن راه و کج گردیدن . ◄ پیمودن . ◄ برابر آمدن چیزی . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ برابر شدن . مثل شدن . ◄ برابری و بی تفاوت بودن هر دو کفه ٔ ترازو. ( از آنندراج ). ◄ بگردانیدن چیزی . (زوزنی ). ◄ از گشن بازایستادن گشنی . (از اقرب الموارد). ◄ بازگردانیدن ِ ساربان گشنی را. ◄ سوار گردیدن همراه کسی در کجاوه . ◄ راست کردن و برابر نمودن . ◄ هموزن گردانیدن چیزی را. ◄ بیرون آوردن کلمه ای از کلمه ای . رجوع به عدل تقدیری شود. ◄ متردد شدن در اختیار یکی از دو چیز. ◄ پاداش دادن . ◄ شرک کردن با پروردگار خود. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ میل کردن . (قطرالمحیط). ◄ (اِ) مانند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). مثل چیزی در وزن و قدر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). تقول عندی عدل غلامک . (اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) (اصطلاح اخلاقی ) در مقابل ظلم است و بمعنای احقاق حق و اخراج حق از باطل است و امر متوسط میان تفریط و افراط را گویند چنانکه گویند: قوت غضبیه ٔ انسان در مرتبت افراط تهور، و درمرتبت تفریط جبن و در مرتبت متوسط شجاعت است و قوّت شهوانیه در مرتبت افراط فجور و در مرتبت تفریط جمودو در مرتبت متوسط عفت است و قوت عقلیه در مرتبت افراط جربزة و در مرتبت تفریط بلادت و در مرتبت متوسط حکمت است، و حد متوسط این قوی عدالت است . (از دستور العلماء ج ١ ص ٢٩٧). ◄ (اصطلاح فقهی ) اجتناب کردن از کبائر و اصرار نکردن بر گناهان صغیره و از کارهای پست رو گرداندن، مانند خوردن در راه و بول درطریق و جز آن . و گفته اند عدل عبارت از اعتدال و استقامت است و آن میل به حق باشد. (از ترجمان علامه ). ◄ (اصطلاح نحوی ) خروج کلمه است از صیغه ٔاصلی خود مانند عُمَر که در اصل عامر و زُفر که در اصل زافر بوده است و آن یکی از اسباب منع صرف باشد. (هدایة فی النحو) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از تعریفات جرجانی ). رجوع به عدل تقدیری شود.
عدل . [ ع ِ ](ع اِ) عوض . بدل . معادل . مقابل . برابر : گفتم که مرغ نبود دهقان امام را گفتا که مرغ نبود عِدلی دهد خُره . سوزنی . ◄ هم بار.
عدل . [ ع َ ] (ع مص ) داد دادن . (منتهی الارب ).