عرض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عرض . [ ع َ ] (اِخ ) کوهی است مشرف بر شهر «فاس » در المغرب . (از معجم البلدان ).
عرض . [ ع ِ ] (اِخ ) وادیی است به مدینه . (منتهی الارب ). علم است وادی خیبر را، و اکنون از آن عنزة است و در آن آبها و نخل و کشتها است . (از معجم البلدان ).
عرض . [ ع ِ ] (ع اِ) اندام . (منتهی الارب ). جسد. (اقرب الموارد). تن مردم . (مهذب الاسماء). بدن و جسد.(غیاث اللغات ). ◄ هر عضو که از آن خوی آید. (منتهی الارب ). هر موضعی که از آن، یعنی از مسام آن، عرق خارج شود. ج، أعراض . (اقرب الموارد). و از آن جمله است حدیث در ذکر اهل بهشت : لایبولون و لایتغوطون، اًنما هو عرق یجری من أعراضهم مثل المسک . (از منتهی الارب ). یعنی بول و غایط نمی کنند و آن به صورت عرقی چون مشک از اعضای آنان خارج میگردد. ◄ بوی اندام، خوش یا ناخوش . (منتهی الارب ). رایحه و بوی جسد خواه نیکو و طیب باشد یا بد و خبیث . (از اقرب الموارد). گویند: «فلان طیب العرض، و منتن العرض ». نفس . گویند: أکرمت عنه عرضی ؛ یعنی نفس خود را از وی محفوظ داشتم . (اقرب الموارد). ◄ ناموس، وآبروی مرد که از نقصان و رخنه نگاه دارد. یا آبرو، خواه در نفس مرد باشد یا در آباء و اجداد یا در تبعه و لحقه، یا جای مدح و ذم از وی . یا آنچه بدان فخر کنند از حسب و شرف . و گاهی از آن آباء و اجداد مراد گیرند. (منتهی الارب ). جانب شخص که آنرا مصون و محفوظ دارد، و آن نفس او باشد یا سلف وی یا کسی که تابع وی باشد یا موضع مدح و ذم، یا آنچه بدان افتخار کند ازحسب و شرف . و گاهی منظور، پدران و نیاکان است . (از اقرب الموارد). آنچه بستایند و بنکوهند از مردم . (السامی ) (مهذب الاسماء). ناموس و آبرو. (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). اموری که مدح آن آدمی را بردارد و ذم آن فرود آرد : گنگ باد آنکس که اندر طعن تو گوید سخن کور باد آنکس که اندر عرض تو جوید عوار. فرخی . نزد او عرض او عزیزترست از گرامی تن و عزیز روان . فرخی . چنان بلرزد بر نام و عرض خویش همی که شادکام و جهان دوست بر گرامی جان . فرخی . برد خواهی پیش او ناپروریده شعر خویش کرد خواهی در ملامت عرض خود را مرتهن . منوچهری . عرض تو نپوشد مگر لباس کز فخر و شرف پود و تار دارد. مسعودسعد. هم برون آرمش ز آهن و سنگ عرضم ار در شود به باب عظیم . مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ٦١٦). برون کنندش از خانه چون سگ ازمسجد خسیس مرتبت و خوارعرض و بی مقدار. کمال الدین اسماعیل (دیوان ص ٣٩٢). پس قیامت روز عرض اکبر است عرض او خواهد که با زیب و فر است . مولوی . حافظ افتادگی از دست مده زانکه حسود عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد. حافظ. عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش . حافظ. ای مگس عرصه ٔ سیمرغ نه جولانگه تست عرض خود میبری و زحمت ما میداری . حافظ. از عشق بدعت است تمنای خون بها ای خودفروش عرض شهیدان چه میبری . میرزا صائب (از آنندراج ). - عرض و ناموس ؛ از اتباع است . (یادداشت مرحوم دهخدا). به عرض و ناموس کسی دشنام گفتن، او را ناسزا و دشنام سخت دادن . رجوع به عرض و رجوع به ناموس شود. ◄ طبیعت و خوی محمود. (منتهی الارب ). خوی پسندیده و نیکو. (از اقرب الموارد). پوست . (منتهی الارب ). جیش . (از اقرب الموارد). عَرض . رجوع به عَرض شود. ◄ رودبار که در آن دهها وآبها باشد. (از منتهی الارب ). وادی و دره که در آن قری و آبها و یا نخلستان باشد. و گویند هر وادیی که در آن درخت باشد. ج، عُرضان . (از اقرب الموارد). ◄ شوره گیاه . (منتهی الارب ). حمض . (از اقرب الموارد). ◄ اراک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ گیاه تلخ شورمزه . (منتهی الارب ). اَثْل . (اقرب الموارد). ◄ کرانه ٔ وادی و شهر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کناره ٔ رود. (از مهذب الاسماء). ◄ نواحی وادی و شهر. (از منتهی الارب ). ناحیه ٔ وادی و شهر. (از اقرب الموارد). ◄ ابر بزرگ . (منتهی الارب ). بزرگ و عظیم از ابرها. (از اقرب الموارد). ◄ ملخ بسیار. (منتهی الارب ). تعداد بسیار از ملخ . (از اقرب الموارد). ◄ آنکه به باطل و ناچیز فریبد مردم را. (منتهی الارب ). آنکه با مردم بباطل روبرو شود.(از اقرب الموارد).