عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرو به بادیه گردی که زرق و شیدایی است برهنگی مطلب که آن لباس رعنایی است زبان ببند و نظر باز کن که منع کلیم کنایت از ادب آموزی تقاضایی است دماغ یوسف اگرتر کنند کف ببرد از این شراب که در ساغر تماشایی است نقاب میکشدای دل تمام حوصله شو که باز وقت شراب و کرشمه پیمایی است چنین که بر دم شمشیر و دشنه میغلتم حسود را رسد گویدم که هر جایی است شهید عاطفت آن کرشمهام که از سر مهر تمام نقش طرازی و مشهد آرایی است به شوق دوست چه سازم که در شریعت عشق خیال بیادبی و نگاه رسوایی است مگو که نیست گنه کارتر از من عرفی که این حدیث گرانمایه لاف یکتایی است