واژه جو

عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۵۸

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

ای دل طمع مدار که بی‌غم گذارمت وین هم قبول کن که به جان دوست دارمت تاراج عافیت نبود کار دوستان وبن هم ز دوستی است که دشمن شمارمت صد ره شکسته‌ای دلم از جور، هیچ گاه نگشوده‌ای نقاب که معذور دارمت عرفی ز آه و ناله خموشی، دگر بیا تا زخم‌های سینه به ناخن به کارمت

معنی عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۵۸ | واژه جو