عرق کرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عرق کرده . [ ع َ رَ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) آن که عرق از بدنش جاری شده باشد. خوی کرده . (فرهنگ فارسی معین ). خوی آورده : ژاله بر لاله فرود آمده هنگام سحر راست چون عارض گلگون عرق کرده ٔ یار. سعدی . نشست از خجالت عرق کرده روی که آیا خجل گشتم از شیخ کوی . سعدی . ◄ کنایه از اسبی باشد که او را به کثرت سواری چنان کرده باشند که از دوانیدن و تردد فرمودن بسیار، عرق بر بدن او ننشیند ونفسش تنگ نشود. (برهان ). اسبی که او را به کثرت سواری چنان استعمال کرده باشند که از دوانیدن و تردد نمودن بسیار عرق بر بدنش ننشیند و نفسش تنگ نشود. (آنندراج ).