عضوض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عضوض . [ ع َ ] (ع ص، اِ) چیزی که گزیده شود و خوردنی، ازآن جمله است : ماعندنا عضوض . (از منتهی الارب ). آنچه گاز گرفته شود و خورده شود. (از اقرب الموارد). ◄ گزنده . (منتهی الارب ). بسیارگزنده . (از اقرب الموارد). ◄ فرس عضوض ؛ اسب گزنده . (منتهی الارب ) (دهار). از آن جمله است حدیث ابوبکر، و سترون بعدی ملکا عضوضا؛ یعنی پس از من پادشاهی خواهید دید که بر شما سخت می گیرد و شما را نحیف می کند. (از منتهی الارب ). ◄ کمان که زهش به قبضه چسبیده باشد. (منتهی الارب ). قوس که وتر آن به کبدش ملتصق باشد. (از اقرب الموارد). ◄ زن تنگ شرم . (از منتهی الارب ). ◄ بلا و زیرک . (منتهی الارب ). داهیة. (اقرب الموارد). ◄ زمانه ٔ سخت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ ملک ظلم و ستم رسیده . (منتهی الارب ). مُلک عضوض ؛ سرزمین که در آن سختی و جبر و ظلم باشد. (از اقرب الموارد). ◄ مَلِک و شاهی که ستم و ظلم در او باشد. (از اقرب الموارد). ◄ چاه دورتک تنگ سر، یا چاه بسیارآب . (منتهی الارب ). چاه تنگ که انتهای آن دور باشد و بوسیله ٔ ساقیة و دلو از آن آب کشند، و گویند چاه بسیارآب . (از اقرب الموارد). ج، عُضُض و عِضاض . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
عضوض . [ ع ُ ] (ع اِ) ج ِ عِض ّ. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عِض شود.