عطار | اسرارنامه | بخش بیست و دوم | الحکایه و التمثیل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مگر میرفت آن دیوانه دل شاد فتادش چشم بر بقال استاد بدو گفتا کهای مرد نکو نام شکرداری سپید و مغز بادام چنین گفتا که دارم هر دو بسیار ولیکن تا پدید آید خریدار بدو دیوانه گفت آخر کجایی چرا آن هر دو خوش را خوش نخایی اگر این هر دو بفروشی بصد ناز ازین هر دو چه خوشتر میخری باز بیک یک دم که در زیر دل و جانست که میداند که چه اسرار پنهانست هزاران بحر پر اسرار کامل بیک دم میتوانی کرد حاصل ترا این پند بس در هر دو عالم که برناید زجانت بیخدادم اگر تو باز داری پاس انفاس بسلطانی رسانندت ازین پاس خدا را یاد کن تا کی ز اشعار خموشی پیشه کن تا کی ز گفتار اگرچه شعر در حد کمالست چو نیکو بنگری حیض الرجالست یقین میدان که هر حرف از کتابت بتست و بت بود بیشک حجابت کنون بیدار شو از خواب مستی رها کن بعد ازین این بت پرستی دریغا فوت شد عمری که یک دم اگر گویی به ارزد هر دو عالم مرا گر عمر بایستی خریدن نبودی یک زمانم آرمیدن همه عمرم اگر یک دم بماندست همی دانم که صد عالم بماندست چرا چندین سخن میبایدم راند چو میدانم که میبربایدم خواند بگو چندین سخن کی رانمی من اگر یک حرف بر خود خوانمی من اگر بودی ازآنجا رنگ و بویم نبودی رنگ و بوی گفت و گویم دریغا کانچ دانستم نکردم غم خود وقت کار خود نخوردم اگر صد سال پویم راه دین را ندانم کرد استغفار این را گر استغفار یک یک دم کنم من ندانم تا بعمری هم کنم من ولیکن چون خداوند کریم است ببخشد گرچه این جرمی عظیم است عجب نیست ار بفضل جاودانی بیک بیتم ببخشد رایگانی
شنودم من که فردوسی طوسی که کرد او درحکایت بیفسوسی به بیست و پنج سال از نو ک خامه بسر میبرد نقش شاهنامه بآخر چون شد آن عمرش بآخر ابوالقاسم که بد شیخ اکابر اگرچه بود پیری پر نیاز او نکرد از راه دین بروی نماز او چنین گفت او که فردوسی بسی گفت همه در مدح گبری ناکسی گفت بمدح گبر کان عمری بسر برد چو وقت رفتن آمد بیخبر مرد مرادر کار او برگ ریا نیست نمازم بر چنین شاعر روا نیست چو فردوسی مسکین را ببردند بزیر خاک تاریکش سپردند در آن شب شیخ او را دید خواب که پیش شیخ آمد دیده پر آب ز مرد رنگ تاجی سبز بر سر لباسی سبزتر از سبزه در بر بپیش شیخ بنشست و چنین گفت کهای جان تو با نور یقین جفت نکردی آن نماز از بینیازی که میننگ آمدت زین نانمازی خدای تو جهانی پر فرشته همه از فیض روحانی سرشته فرستاد اینت لطف کار سازی که تا کردند بر خاکم نمازی خطم دادند بر فردوس اعلی که فردوسی بفردوس است اولی خطاب آمد کهای فردوسی پیر اگر راندت ز پیش آن طوسی پیر پذیرفتم منت تا خوش بخفتی بدان یک بیت توحیدم که گفتی مشو نومید از فضل الهی مده بر فضل ما بخل گواهی یقین میدان چوهستی مرداسرار که عاصی اندکست و فضل بسیار گر آمرزم بیک ره خلق را پاک نیامرزیده باشم جز کفی درخاک خداوندا تو میدانی که عطار همه توحید تو گوید در اشعار ز نور تو شعاعی مینماید چو فردوسی فقاعی میگشاید چو فردوسی ببخشش رایگان تو بفضل خود بفردوسش رسان تو بفردوسی که علیینش خوانند مقام صدق و قصر دینش خوانند
بپرسیدم ز پیری سال فرسود در آن ساعت که وقت رفتنش بود که هم راه تو چیستای مرد غمناک چه داری زاد راه منزل خاک جوابم داد کز بیآگهی من دلی پر میبرم دستی تهی من خدایا من درین دیر تحیر چو آن پیرم تهی دست و دلی پر تهی دستم ز زاد راه جاوید بفضل تو دلی دارم پر امید خداوندا امید من وفا کن دلم را از کرم حاجت روا کن منور دار جانم را بنوری دلم را زنده گردان از حضوری حضوری ده ز چندین ترهانم یقینی ده میان مشکلاتم مرا از من نجاتی ده بتوفیق ز نور خود براتی ده بتحقیق دلم را محرم اسرار گردان ز خواب غفلتم بیدار گردان بر افروز از خداوندی دلم را توانگر کن بخرسندی دلم را نفس چون برکشندم هم نفس باش در آن درماندگی فریاد رس باش چو جان را منقطع شد از جهان دم مرا با نور ایمان دار آن دم چو با ایمان فرو بردی بخاکم نیاید از جهانی جرم باکم خداوندا همه بیچارگانیم درین هنگامه چون نظارگانیم همه گر دوزخیایم از بهشتی تو میدانی و تو تا چون سرشتی که داند تا بمعنی متقی کیست سعید از ما کدامست و شقی کیست