عطار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عطار. [ ع َطْ طا ] (اِخ ) حسن بن احمدبن حسین بن سهل عطار، مکنی به ابوالعلاء. شیخ همدان و امام عراقیان در قرأات در قرن ششم هجری . رجوع به ابوالعلاء (حسن بن ...) در همین لغت نامه و مأخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی . طبقات الحفاظ سیوطی . غایة النهایة. التبیان
عطار. [ ع َطْ طا ] (ع ص ) خوشبوی فروش و صاحب عطر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه بوی خوش فروشد. (دهار). فروشنده ٔ عطر. (از اقرب الموارد). بوی خوش فروش . (مهذب الاسماء). بوی فروش . صیدلانی . صیقبانی : عطارها، سازندگان و فروشندگان عطریات و دهنیات معطره می باشند. (از قاموس کتاب مقدس ) : از بوی و خصال تو ز خاک و گل میمند بی رنج همه عطر خوش آمیزد عطار. فرخی . ابرشد نقاش چین و باد شد عطار روم باغ شد ایوان نور و راغ شد دریای گنگ . منوچهری . گویی به مثل بیضه ٔ کافور ریاحی بر بیرم حمرا بپراکنده ست عطار. منوچهری . چه سود چون همی ز تو گند آید گر تو به نام احمد عطاری . ناصرخسرو. صبا را ندانی ز عطار تبت زمین را ندانی ز دیبای ششتر. ناصرخسرو. نه غواص گوهر نه عطار عنبر به نزدیک نرگس چه مقدار دارد. ناصرخسرو. و نسیم آن گرد از کلبه ٔ عطار بر آرد. (کلیله و دمنه ). پارسا را چه لذت از عشرت خنفسا را چه نسبت از عطار. خاقانی . خوش عطاری است باد شبگیر تا زلف تو مشکسای دارد. خاقانی . صدف بود گفتی مگر ماه چرخ درو غالیه سوده عطار کرخ . نظامی . عقل و طبیعت که ترا یار شد قصه ٔ آهنگر و عطار شد. نظامی . گرفتم خود که عطار وجودی تو نیز آخر بسوزی گرچه عودی . نظامی . برون آمد ز دکان مرد عطار گلاب و عود پیش آورد بسیار. عطار. باد بوی سمن آورد و گل و سنبل و بید دردکان به چه رونق بگشاید عطار. سعدی . آمد گه آن که بوی گلزار منسوخ کند گلاب عطار. سعدی . باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد آب هر طیب که در کلبه ٔ عطاری هست . سعدی . - طبل عطار و طبله ٔ عطار ؛ صندوقچه ٔ عطرفروشان . قوطی و جعبه ٔ عطار که در آن بوی خوش نگاه دارد : گفت بر پرنیان ریشیده طبل عطار شد پریشیده . عنصری . به کلبه ٔ چمن از رنگ و بوی باز کنند هزارطبله ٔ عطار و تخت بازرگان . سعدی . دانا چو طبله ٔ عطار است خاموش و هنرنمای . (گلستان ). - امثال : مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید . (گلستان ). هنر نمودن اگر نیز هست لایق نیست که خود عبیر بگوید چه حاجت عطار. سعدی . ◄ بسیار عطرزننده . آنکه بوی خوش بسیار بکار برده باشد. (از اقرب الموارد). ◄ در محاوره ٔ مردم، دوافروش، و این خالی از کراهیت نیست . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). دوافروش . داروفروش . پیلوا. بیلوا. (ناظم الاطباء). ◄ در این زمان، عطار مفردات فروشد و قند و چای و ابازیر. (یادداشت مرحوم دهخدا).کسی که قند و شکر و چای وادویه و غیره فروشد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِخ ) نام اسب سالم بن رابضه است . (از منتهی الارب ).
عطار. [ ع َطْ طا ] (اِخ ) (ابوحمزه ٔ...) تابعی است . و رجوع به ابوحمزه ٔ عطار در همین لغت نامه و اللباب فی تهذیب الانساب ج ٢ ص ١٤١ شود.