عطل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عطل . [ ع َ طَ ] (ع اِمص ) خالی بودن اززیور و حلی، و گاهی در مطلق خالی بودن از هر چیزی به کار رود. (از اقرب الموارد). خالی . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) کالبد. (منتهی الارب ). شخص . (اقرب الموارد). گویند: ما أحسن عطله ؛ یعنی قامت او و اعتدال و درازی آن چه نیکوست . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). طَلل َ. و رجوع به طلل شود. ◄ گردن . (منتهی الارب ). عنق . (اقرب الموارد). ◄ خوشه ٔ خرما. (منتهی الارب ). «شمراخ » در نخل . (از اقرب الموارد). ج، أعطال . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
عطل . [ ع َ طَ ] (ع مص ) بی پیرایه ماندن زن . (از منتهی الارب ). بی پیرایه شدن . (المصادر زوزنی ). خالی شدن زن از زیور. (تاج المصادر بیهقی ) (دهار): عطلت المراءة؛ بر آن زن زیور نبوده است . (از اقرب الموارد). عُطول . و رجوع به عطول شود. ◄ خالی شدن از مال و ادب . (از منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار): عطل من المال والادب ؛ از مال و ادب خالی و تهی شد، و نیز عطل القوس من الوتر و الخیل من الارسان و الدلو من الاوذام ؛ کمان از وتر و اسب از افسار و دلو از بند و تسمه خالی گشت . (از اقرب الموارد). بنابراین عطل، در خالی بودن از هر چیز به کار رود هر چند اصل آن در موردزیور و حلی است . ◄ فربه گردیدن . (از منتهی الارب ). بزرگ و عظیم شدن بدن . (از اقرب الموارد).
عطل . [ ع َ طِ ] (ع ص ) نیکو جسم و تن، از شتران . (از اقرب الموارد). ◄ زن بی پیرایه . (غیاث اللغات ). ◄ حرف بی نقطه مثل دال و سین و لام و میم . (غیاث اللغات ).