عفس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عفس . [ ع َ ] (ع مص ) بازداشتن . (منتهی الارب ). حبس . (از اقرب الموارد). ◄ خوار و حقیر ساختن . (منتهی الارب ). خوار داشتن . (المصادر زوزنی ). ◄ سخت راندن .(منتهی الارب ). عفس الابل ؛ شتران را به شدت راند. (از اقرب الموارد). ◄ پوست مالیدن . (منتهی الارب ). مالیدن پوست را در دباغی . (از اقرب الموارد). ◄ زدن بپای بر سرین کسی . ◄ کشیدن بسوی زمین با فشارش سخت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ ابتذال ؛ بکار بردن جامه را، روزهای بسیار. ◄ بازگرداندن چوپان گوسفندان خود را، و فرو نگذاشتن آنها را تا براه خود بروند. ◄ بازگرداندن کسی را از حاجت خود. ◄ حبس کردن ستور و ماشیه را بدون چراگاه و علف . ◄ به خاک چسباندن . ◄ صرع و به زمین افکندن . ◄ گام نهادن . (از اقرب الموارد). ◄ رام کردن . ◄ خوان کردن . ◄ به دندان کردن . (المصادر زوزنی ).