عقص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عقص . [ ع َ ] (ع مص )بافتن موی را و تاب دادن، و از آن جمله است «الخیر معقوص بنواصی الخیل »؛ یعنی نیکی گره خورده و بافته است در پیشانی اسبان . (از منتهی الارب ). تافتن موی . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). بافتن موی را، و یا تاب دادن آن، و یا پیچاندن آن بر سر. ◄ بستن زن موی خود را در قفای خویش . ◄ پیچاندن و مشوب کردن کار کسی را. (از اقرب الموارد).
عقص . [ ع َ ق َ ] (ع مص ) بدخوی شدن . (از منتهی الارب ). بخیل شدن و بدخوی گشتن . (از اقرب الموارد). بخیلی کردن و بدخو شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ پیچان گردانیدن شاخ گوسپند. (منتهی الارب ). «اعقص » بودن تکه و «تیس ». (از اقرب الموارد). ◄ حرون و سرکش شدن چهارپا بر کسی . (از اقرب الموارد).
عقص . [ ع َ ق َ ] (ع مص ) در اصطلاح عروض خرم کردن مفاعلتن معصوب در بحر وافر. (از اقرب الموارد). افکندن میم مفاعلتن بعد ساکن نمودن لامش در بحر وافر. (از منتهی الارب ). اجتماع خرم و عصب و کف باشد، یا بعبارة اخری جمع شدن خرم و نقص است . و نقص عبارت ازکف بعد از عصب می باشد، پس مفاعلتن به عمل نقص مفاعیل گردد، و به عمل خرم فاعیل شود، و چون فاعیل مستعمل نیست بجای او مفعول نهند. (کشاف اصطلاحات الفنون ).