عقل داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عقل داشتن . [ ع َ ت َ ] (مص مرکب ) خردمند بودن . بهوش بودن . عاقل بودن : تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق جایی دلم برفت که حیران شود عقول . سعدی . یکی گفت هیچ این پسر عقل و هوش ندارد، بمالش به تعلیم گوش . سعدی . متحیر نه در جمال توام عقل دارم بقدر خود قدری . سعدی .