عقل کل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عقل کل . [ ع َ ل ِ ک ُل ل ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) به معنی عقل اول است که کنایه از نور محمدی و جبرئیل و روح و عرش عظیم باشد. (برهان ) (غیاث ). عقل اول از عقول عشره ٔ مشائیین . علت اولی . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به عقل اول شود : ای سایه ٔ حق که عقل کل را زاخلاق تو دایگان ببینم . خاقانی . این سخن هائی کی از عقل کل است بوی آن گلزار و سروسنبل است . مولوی . عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد بس که سنگ تجربت بر طاق مینائی زدم . سعدی . ◄ در اصطلاح علم رمل، عقل کل و عقل فقط به معنی طریق است که آن نیز از مصطلحات رمل است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به طریق شود.