عقل
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
(عَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) دریافتن، فهمیدن. ۲- (اِ.) نیروی ادراک. ؛~ کل بسیار دانا و خردمند. ؛~ سلیم اندیشه و دریافت انسان سالم و طبیعی. ؛~ کسی پاره سنگ برداشتن کنایه از: کم عقل و سبک مغز بودن. ؛~ مردم در چشمشان است کنایه از: ظاهربینی مردم.
(~.) [ ع. ] (مص م.) بستن، بند کردن، بستن بازو و پای شتر.