علوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
علوق . [ ع َ ] (ع اِ) مرگ . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (اقرب الموارد). عَلاّقة.(لسان العرب ). ◄ غول . (منتهی الارب ) (از تاج المصادر) (اقرب الموارد). ◄ بلا و سختی . (منتهی الارب ). داهیة. (لسان العرب ) (تاج العروس ). ◄ آنچه شتر بچرد آنرا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ درختی که شتر ماده ٔ باردار بخورد آنرا. (منتهی الارب ). درختی که شتران ده ماهه آبستن آن را میخورند. (از تاج العروس ) (اقرب الموارد). ◄ آنچه به مردم درآویزد. (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (تاج العروس ) (اقرب الموارد). ◄ (ص ) ناقه ای که بر بچه ٔ غیر مهربان شود و بوی کند و شیر ندهد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). ماده شتری که می بوید و شیر نمیدهد. (از لسان العرب ) (تاج العروس ). ◄ در مثل گویند: عاملنا معاملة العلوق، در حق شخصی که بگوید و نکند. (از منتهی الارب ) (لسان العرب ) (اقرب الموارد). ◄ ناقه ای که بر گشن خوی گر نگردد و هم بر بچه مهربانی نکند. (منتهی الارب ). ماده شتری که با نر انس نگیرد و بر بچه مهربانی نکند. (از لسان العرب ) (تاج العروس ) (اقرب الموارد). ◄ زن که بر غیر شوهر خود مهربان باشد. (منتهی الارب ). زنی که شوهر خود را دوست ندارد. (از لسان العرب ). فَروک . (اقرب الموارد از اساس ). ◄ زنی که جز شوهر خود، کسی را دوست نداشته باشد . ◄ (اِ) زنی که بچه ٔ غیر را شیر دهد. (از تاج العروس ) (اقرب الموارد). ◄ (اِ) شیر اندک : ما بالناقة علوق ؛ أی شی ٔ من اللبن . (از لسان العرب ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ چهارپا و دابة. ◄ هرچیز گرانبها و فرد، غیر از معنویات . عِلق . ◄ آب نر. ماءالفحل . ج، عُلُق . (از لسان العرب ).
علوق . [ ع ُ ] (ع مص ) دوست داشتن و خواهش نمودن . (از منتهی الارب ). دوست داشتن . (از لسان العرب ) (تاج العروس ) (اقرب الموارد). ◄ کشتن : علق فلان دم َ فلان ؛ یعنی کشت .(از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ شروع کردن . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). ◄ باردار گردیدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بسته شدن خون زن در رحم با نطفه ٔ مرد در ابتدای ایام حمل . (غیاث اللغات ). ◄ چسبیدن زلوک (زالو) در دهان ستور وقت آب خوردن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ خصومت کردن و درآویختن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). درآویختن . (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). یقال : علق الخصم بخصمه . (از اقرب الموارد). ◄ درآویختن آهو در دام : علق الظبی . (از منتهی الارب ). ◄ علوق جامه از درخت ؛ آویخته ماندن آن . (از لسان العرب ). نیز رجوع به عِلق و عَلاقة شود. ◄ (اِ) گرانمایه ترین مال . (منتهی الارب ). ◄ ج ِ عِلق . رجوع به علق شود.