عمارت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عمارت . [ ع َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میان آباد بخش اسفراین شهرستان بجنورد. دارای ٢٥٥ تن سکنه . آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات، بنشن و پنبه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
عمارت . [ ع َ / ع ِ رَ ] (ع مص ) عمارة. مأهول و مسکون گرداندن . (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). مأخوذ از عربی، آباد داشتن و آباد کردن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) : اموال بسیار در عمارت آن صرف کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤١). از آبادی و عمارت و رعایت رعیت و آئین داد و انصاف دور بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٨). ◄ (اِمص ) آبادانی . (ناظم الاطباء) : و مال بی عمارت بدست نیاید. (کلیله و دمنه ). چه عمارت نواحی و مزید ارتفاعات ... به عدل متعلق است . (کلیله و دمنه ). این ده ویران چو اشارت رسید از تو و آدم به عمارت رسید. نظامی . توشه ز دین بر، که عمارت کم است آب ز چشم آر، که ره بی نم است . نظامی . گفت هر دارو که ایشان کرده اند آن عمارت نیست، ویران کرده اند. مولوی . ◄ (اِ) آبادی . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). نظیر ده وقصبه و شهر و جز آن : از آثار او در عمارت دنیا هیچ نیست جز قصر شیرین . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٧). این بحیره ای است که در میان عمارتهاست، چنانکه از آباده و خبر و نیریز و خبرز و آن اعمال به ساحل آن بسی مسافتی نیست . (فارسنامه ص ١٥٣). پیرامن آن همه عمارتهاست و چشمه ها و آبهای روان . (فارسنامه ص ١٥٥). یکی از ملوک با تنی چند از خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتاد. (گلستان سعدی ). ◄ بنا. ساختمان . هر بنای مسکون و معمور. هر جای نو ساخته شده . (از ناظم الاطباء) : چو هرچش ببایست برساختند عمارت بخوبی بیاراستند. فردوسی . هرکه آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت . سعدی (گلستان ). مکن خانه بر راه سیل ای غلام که کس را نگشت این عمارت تمام . سعدی (بوستان ). مال کس بی عمارتی ننهاد وین عمارت به عدل باشد و داد. اوحدی . ◄ تعمیر و مرمت . ◄ آبادان . آباد. ◄ فلاحت و زراعت . (ناظم الاطباء). و رجوع به عِمارة شود. - عمارت پذیر ؛ آبادی پذیر. که تعمیر و مرمت وآبادی قبول کند. سزاوار آبادانی . رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عمارت پذیرفتن ؛ قابل آبادانی شدن . رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عمارت پرست ؛ دوستدار بنا و ساختمان . رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عمارت دوست ؛ دوستدار آبادانی و ساختن عمارت . رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عمارت ساز ؛آبادان کننده . رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عمارت شدن ؛ آباد گشتن . رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عمارت کردن ؛ ساختن . بنا کردن . مرمت کردن . رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عمارت گر ؛ عمارت ساز. بنّا و معمار. رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عمارت گری ؛ معماری و بنّائی . شغل بنّا. رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عمارت یافتن ؛آباد شدن . آبادی یافتن . رجوع به این ماده در ردیف خود شود.
عمارت . [ ع َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان زروماهرو بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. دارای ٢٥٧ تن سکنه . آب آن از چشمه و قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و لبنیات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).