عماری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عماری . [ ع َم ْ ما / ع َ ] (از ع، اِ) آنچه بر پشت پیل نهند و در آن نشینند و آن منسوب است به «عمار» واضع آن .(از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). صندوق مانندی که برای نشستن سوار آن را بر روی پشت شتر و فیل میگذارند وآن را محمل و هودج هم گویند. و در عربی با تشدید میم است و منسوب به «عمار» که نام اول سازنده ٔ آن بود.و بیشتر عَمّاریة استعمال می شده . (از فرهنگ نظام ). حوضه ٔ چوبی که بر پشت فیل بندند، و این بمنزله ٔ کجاوه و محمل باشد بر پشت استر. (بهار عجم ). هودج مانندی که بر پشت فیل بندند، مانند کجاوه و محمل که بر پشت استر و اشتر بندند. (ناظم الاطباء). و از لفظ «عماری دار» که کنایه از ساربان است، مستفاد میشود که عماری بمعنای «محمل » نیز آمده است . (آنندراج ) : ز گوهر یمن گشته افروخته عماری یک اندردگر دوخته . فردوسی . عماری به پشت هیونان مست چنان چون بود ساز و آیین ببست . فردوسی . عماری و بالای هودج بساخت یکی مهد تا ماه را درنشاخت . فردوسی . بیاورد پس خسرو خسته دل پرستنده سیصد، عماری چهل . فردوسی . عماری بماه نو آراسته پس پشت او اندرون خواسته . فردوسی . با شیر ژیان روز شکار آن بنماید کز بیم شود نرمتر از پیل عماری . فرخی . باد خزانی ز ابر پیلان کرده ست از پی آن تا ترا کشند عماری . فرخی . بندگان تو با عماری و مهد خادمان تو با کلاه و کمر. فرخی . بانگ صلوات خلق از دور پدید آید کز دور پدید آید از پیل تو عماری . منوچهری . بوستان بانا امروز به بستان بُده ای زیر آن گلبن چون سبز عماری شده ای . منوچهری . گر زآنکه خسروان را مهدی بود بر اشتر خنیاگران او را پیل است بر عماری . منوچهری . بدین شهر دروازه ها شد منقش از آسیب و از کوس چتر و عماری . زینبی . سعد را به عماری اندر به سیستان فرستاد. (تاریخ سیستان ). احمد بیرون شد... سوی کرکوری اندر عماری و سرهنگان با او و غلام او تگین با او بود اندر عماری، و یاران او بازگشتند و استر را پی کردند. (تاریخ سیستان ). پس آنگه بود چون شاهانه آیین فرستادش عماریهای زرین . (ویس و رامین ). کوتوال قلعه ٔ کوهتیز با پیاده ای سیصد تمام سلاح با او نشاندند، حرمها را در عماریها و حاشیت را بر استران و خران . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٧). از بلخ حرکت کرد [ خواجه احمد ] و در راه هرچند پیل با عماری و استر بامهد بود با خواجه، وی بر تختی می نشست . (تاریخ بیهقی ص ٢٤٦). لشکر بر سلاح و برگستوان و جامه های دیبای گوناگون با عماریها و سلاحها و بدو رویه بایستادند. (تاریخ بیهقی ص ٢٩٠). فزون از صد شتر در زیر بار او، و او در عماری نشسته بود. (منتخب قابوسنامه ص ٢١). ایا دیده تا روز شبهای تاری بر این تخت سخت این مدور عماری . ناصرخسرو. نز عماری من آمدم بیرون نه بدیده ست روی من مادر. مسعودسعد. تا که عروس دولتت یافت عماری از فلک بهر عماریش کند ابلق گیتی استری . خاقانی . ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب چو رکیب تو روان شد، چه محل روان ما را. خاقانی . حد قدم مپرس که هرگز نیامده ست در کوچه ٔ حدوث عماری کبریا. خاقانی . جمعی را فرستادند و او را در عماری نهاده به قهندز نقل کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٥١). او را در عماری بر صوب ترکستان بردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٩٠). درپوشید ردای ردی و درآمد در عماری بلاء. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٥٠). لیلی چو ستاره در عماری مجنون چو فلک به پرده داری . نظامی . گل چون رخ لیلی از عماری بیرون زده سر به تاجداری . نظامی . پریرویی است شیرین در عماری پرند او شکر در پرده داری . نظامی . سلیمان است گویی در عماری که بر باد صبا تختش روان است . سعدی (بدایع). ز جا برخاست با صد بیقراری چو مه بنشست در شبگون عماری . میرخسرو (از آنندراج ). بر گوهر غم کشد عماری بر مرکب خون کند سواری . شیخ ابوالفیض فیاضی (از آنندراج ). توحید تو هرکه راند بی قیل بر مورچه زد عماری فیل . شیخ ابوالفیض فیاضی . چشم بهار مثلت لیلی وشی ندیده گلشن به دوش گیرد چون گل عماری تو. محسن تأثیر (از آنندراج ). شدم از صحاری من اندر عماری و قد صرت حقاً سعیدالعواقب . (منسوب به حسن متکلم ). - عماری یکی ؛ دو کس که در یک محمل نشینند، مانند: خانه یکی . (از آنندراج ). ◄ تابوت . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ) (از بهار عجم ). تابوت حمل مرده . (فرهنگ نظام ). تابوت بزرگ با سقف، و سقف آن هلالی باشد، و خاص سلاطین و بزرگان از علماء و ارکان باشد. تخت روان . (یادداشت مرحوم دهخدا). تخت روان مانندی که تابوت مرده را در آن گذاشته بر دوش کشند. (ناظم الاطباء) : به آب سرشکم بشویید تن بسازیدم از برگ نسرین کفن گل اندرعماری من گسترید عماریم چون غنچه ٔ گل برید. سلمان ساوجی (از آنندراج ).
عماری . [ ] (اِخ ) نام بطنی است که در شهر جرابلس بسر برند. (از معجم قبائل العرب عمر رضا کحالة از عشائرالشام ).
عماری . [ ع َم ْ ما ] (اِخ ) عبدالرحمان بن ابی عمرو احمدبن محمدبن اسحاق بن ابراهیم بن عماربن یحیی بن عباس انصاری خزرجی عماری، مکنی به ابومحمد واز فرزندان قیس بن سعدبن عبادة است . او از اهالی نیشابور و حافظ و عالمی ثقه بود. و نزد ابوالعباس محمدبن اسحاق ضیعی و ابوعلی حامدبن محمد الرفا هروی در عراق و حجاز حدیث شنید. و در سال ٣٩٤ هَ .ق . در سن پنجاه وهفت سالگی درگذشت . (از اللباب فی تهذیب الانساب سمعانی ج ٢ ص ١٥٠). رجوع به تاج العروس شود. این شخص ظاهراً همان بزرگ خاندان عماریان بیهق است که ابن فندق از آنان نام برده است . رجوع به عماریان بیهق شود.