عمامة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عمامة. [ع ِ م َ ] (ع اِ) زره خود که در زیر قلنسوه پوشند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مِغفَر. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ خود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بَیضة و خود. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ دستار سر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). از پوششهای سر، و مشهور است . (از لسان العرب ). آنچه بر سر پیچند. (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). دستار. (دهار). سرپایان . مندیل . دولبند. نَصیف . صَوقَعة. ج، عَمائم، عِمام . عمامه دارای رنگهای مختلفی است، از قبیل سیاه و سفید و سبز و شیرشکری و غیره که هر کدام اختصاص به طبقه ای معین دارد. و معمولاً در زبان فارسی «عمامه » را بر دستار روحانیون اطلاق کنند. و بستن آن نیز بطورصحیح، فنی بود و اشخاصی بودند که حرفه ٔ آنها عمامه پیچی بود و از این راه ارتزاق میکردند. کلمه ٔ عمامه را در این معنی فارسی زبانان عَمّامه تلفظ کنند : از شوش جامه و عمامه ٔ خز خیزد. (حدودالعالم ). بستد عمامه های خز سبز ضیمران بشکست حقه های زر و در میوه دار. منوچهری . قبای سقلاطون بغدادی بود سپیدی سپیدسخت خرد نقش پیدا و عمامه ٔ قصب بزرگ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٥٠). سلطان محمود گفت : مردی کافی است، امابالا و عمامه ٔ او را دوست ندارم . (تاریخ بیهقی ص ٣٧٣). این عمامه که دست بسته ٔ ماست باید به این بستگی به دست ناصردین آید و وی بر سر نهد. (تاریخ بیهقی ص ٣٧٧). مرا بر سرعمامه ٔ خز ادکن بزد دست زمان خوش خوش به صابون . ناصرخسرو. بزرگ نیست و نه دانا بنزد او مگر آنک عمامه ٔ قصب و اسب و سیم و زر دارد. ناصرخسرو. بر این بلند منبر از بهر قال و قیل از بهر قیل و قال و عمامه وردا شده ست . ناصرخسرو. گر بعمامه کسی سروریی یافته ست پس شه مرغان سزد هدهد رنگین سلب . اثیر اخسیکتی . گر عمامه دیگری بندد رواست لیکن استنجا به دست خود کنند. خاقانی . اطلس برنگ آتش و اصل عمامه از نی ابرش چو باد نیسان، تندی بسان تندر. خاقانی . خورشید بر عمامه ٔ او برفشانده تاج برجیس بر رداش فدا کرده طیلسان . خاقانی . دستار من وقایه ٔ جان شد و عمامه ٔ من دربند کمند بماند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). بر رسم عرب عمامه دربست با او به شراب و رود بنشست . نظامی . از عمامه کمند کردندش درکشیدند و بند کردندش . نظامی . فلک را داده سروش سبزپوشی عمامش باد را عنبرفروشی . نظامی . یک فقیهی ژنده ها برچیده بود در عمامه ی ْ خویش درپیچیده بود. مولوی . وز دمشقی عمامه برباییم افسر از فرق گنبد دوار. نظام قاری . بر فرق آن عمامه ثعبان و دست موسی بر جیب پهلوی آن هاروت و چاه بابل . نظام قاری . خامه ٔ مشکین عمامه در تبیین سلسله نسب بزرگوار شاه سپهراقتدار شروع نمود. (تاریخ حبیب السیر چ طهران جزء چهارم از ج ٣ ص ٣٢٣). مخور صائب فریب فضل از عمامه ٔ زاهد که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد. صائب تبریزی . کار با عمامه و قطر شکم افتاده است خم درین مجلس بزرگیها به افلاطون کند. صائب تبریزی . تا ازین بعد چه از پرده برآید کامروز دور پرواری عمامه و قطر شکم است . صائب تبریزی . استعمام، اشتیاذ؛ عمامه بر سر بستن . (ناظم الاطباء). اعتصاب ؛ عمامه بر سر نهادن . اعتمار؛ عمامه و جز آن بر سر بستن . اعتمام ؛ عمامه بستن . اقتعاط؛ عمامه بستن بی درآوردن آن زیر زنخ . عمامه بستن بی تحت الحنک . تحنک ؛ عمامه را اززیر زنخ برآوردن . (از منتهی الارب ). تختمة؛ عمامه بندی . (ناظم الاطباء). تشوذ؛ عمامه بر سر بستن خویشتن را. (آنندراج ). تعمم ؛ عمامه بر سر بستن . (منتهی الارب ).تعمیم ؛ عمامه پوشانیدن . (ناظم الاطباء). تکویر؛ پیچیدن دستار بر سر. (منتهی الارب ). عمامه بر سر بستن . تلحی ؛ عمامه به زیر حنک درآورده، بستن . (آنندراج ). تلفم ؛ عمامه بستن مرد بر دهان بشکل نقاب، چنانکه تا به نوک بینی برسد. (ناظم الاطباء). تهریة؛ زرد گردانیدن جامه و عمامه را. قَفد؛ عمامه بستن بی شمله . کَور؛ پیچیدن عمامه بر دور سر. (از ناظم الاطباء). لَوث ؛ دستار پیچیدن . (منتهی الارب ). عمامه پیچیدن . مُعمَّم ؛ عمامه بر سر گذاشته . (ناظم الاطباء). عمامه بسر. عمامه بسته . أرخی عمامته ؛ عمامه ٔ خود را سست و نرم گردانید، کنایه از مأمون و مرفه الحال شدن است . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). - اهل عمامه ؛ آنکه عمامه بر سر گذارد. روحانی : وز مال شاه و میر چو نومید شد دلم زی اهل طیلسان و عمامه و ردا شدم . ناصرخسرو. به روایت ابوشامه و بعضی دیگر از اهل عمامه، صد و چهل و شش هزار کس از کافران به تیغ جهاد مسلمانان به قتل رسیدند. (حبیب السیر چ طهران ص ٤٠٤). - عمامه آرائی ؛ کنایه از اهل فضل و مشایخ گشتن . (از آنندراج ) : یکی صد گشت ثقل زاهد از عمامه آرایی که بر دلها ز لفظ پوچ میگردد گران معنی . صائب (از آنندراج ). - عمامه افکندن ؛ برداشتن عمامه از سر. عمامه از سر دور کردن . بر زمین زدن یا افکندن دستار و عمامه، و آن نشانه ٔ اظهار تأثر و اندوه از واقعه ای ناگوار باشد : چون دید پدر به حال فرزند آهی بزد و عمامه بفکند. نظامی . - عمامه ای ؛ آنکه عمامه بر سر نهد، درمقابل «کلاهی ». عمامه بسر. دستاربند. - عمامه بستن ؛ پیچیدن عمامه بنحو مطلوب . - عمامه ٔ بسته ؛ عمامه ای که پیچیده باشند و آماده ٔ بر سر گذاشتن باشد : عمامه ٔ بسته خادم پیش برد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٨). - نخ عمامه ای ؛ قسمی گلوله ٔنخ که بصورت عمامه می پیچند بر آن در مقابل قرقره و سیگارت است . - امثال : عمامه گذاشت تا کله بردارد . (امثال و حکم دهخدا). ◄ چوبهای بهم بسته که بدان از دریا و نهر عبور نمایند. عامه . عامة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). رجوع به عامَة و عامَّة شود. ◄ قحطی و خشکسالی . (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از ذیل اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ قیامت و رستاخیز، چون در آن روز مرگ جمیع مردم را فرامی گیرد. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة).