عمان سامانی | قصاید | شماره ۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بریخت صاف و نشاط از خم غدیر به جام صلای سرخوشیای صوفیان درد آشام دمید نیره الله از چه طور این نور که برد ز آینه روزگار، زنگ ظلام چه خوش نسیمست الله که از تبسم او شکوفه طرب از هر کنار شد بسام مشام شیران شد، زین نسیم، عطر آمیز چه باک ازینکه سگان را فرو گرفت ز کام غلام روی کسیام که بر هوای بهشت ز جای خیزد، خیزای بهشت روی غلام بریز خون کبوتر ز حلق بط به نشاط بساغرای بت طاووس چهر کبک خرام میکهن به چنین روز نو، بفتوی عقل بخور حلال، کزین پس محرمست و حرام نه پای عشرت باید ببام گردون کوفت ز سدره صدره برتر نهاد باید گام همین همایون روزست آنکه ختم رسل محمد عربی، شاه دین، رسول انام شعاع یثرب و بطحا، فروغ خیف و منا چراغ سعی و صفا، آفتاب رکن و مقام فرو کشید ز بیت الحرام رخت برون باتفاق کرام عرب پس از احرام طواف خانه حق کرده کآدمی و ملک یسبحون له ذوالجلال و الاکرام ز بعد قطع منازل درین همایون روز عنان کشیده بخم غدیر، ساخت مقام رسول شد ز خدا، زی رسول روح القدس کهای رسول بحق، حق ترا رساند سلام کهای بخلق من از من خلیفه منصوب بگوش کآمد نصب خلیفه را هنگام ازین زیاده منه آفتاب را به کسوف ازین زیاده منه ماهتاب را به غمام بس ست سر حقیقت نهفته در صندوق درش گشا که ز گلرنگ، خوش ز عنبر فام یکیست همدم ساز تو، دیگران غماز یکیست محرم راز تو، دیگران نمام بلند ساز، تو تا دیدههای بیآهو دهند فرق سگ و خوک وروبه از ضرغام بساخت سید دین منبر از جهاز شتر که تا پدید کند هرچه شد به او الهام بر آن برآمد و اسرار حق هویدا ساخت بلند کرد علی را بدین بلند کلام که: من نبی شمایم، علی امام شماست زدند نعره که: نعم النبی نعم الامام تبارک الله ازین رتبه کز شرافت آن مدام آب درآید بدیده اوهام گراونه حامی شرع نبی شدی به سنان وراونه هادی دین خدا شدی به حسام که باز جستی مسجد کجا و دیر کجا؟ که فرق کردی مصحف کدام وزند کدام؟ گر او ز روی صمد پرده باز نگرفتی هنوز کعبه حق بد، مدینه الاصنام علیست آنکه عصا زد به آب و دریا را شکافت از هم وزد در میان دریا گام علیست آنکه نشست اندر آتش نمرود علیست آنکه بآتش سرود بردو سلام علیست آنکه بطوفان نشست در کشتی معاشران را از بیم غرق، داد آرام غرض که آدم وادریس و شیث و صالح و هود شعیب و یونس و لوط و دگر رسل بتمام بوحدتند، علی کز برای رونق دین ظهور کرده بهر دورهای بدیگر نام ازین زیاده بجرئت مزن رکابای طبع بکش عنان که عوامند خلق کالانعام+ زبان بکام کشای خیره سر که میترسم بکشتن تو برآرند تیغها زنیام تو آینه بکف اندر محله کوران ندا کنی که به بینید خویش را اندام زهی امام همامای امیر پاک ضمیر که با خدایی همراز و همدم و همنام بخرگه تو فلک را همی سجود و رکوع بدرگه تو ملک را همی قعود و قیام بیمن حکم تو ساریست، نور در ابصار به فر امر تو جاریست روح در اجسام تفقدی ز کرامت به سوی عمان کن که از ولای تو بیرون نمیگذارد گام بجز مدیح تو کاریش نی بسال و بماه بجز ثنای تو شغلیش نی بصبح و بشام محب راه ترا شهد عشرت اندر کاس عدوی جاه ترا زهر حسرت اندر جام