عمان سامانی | گنجینه الاسرار | بخش ۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون چشم خدای بین نداری، باری خورشید پرست شو نه گوساله پرست! پس برآمد جام بر کف دست غیب سر برآوردند مشتاقان ز جیب چون مگس کردند غوغا بر سرش میربودند از کف یکدیگرش اول آن میقسمت ابلیس شد که وجودش مصدر تلبیس شد جرعهای هم ز آن قدح هابیل خورد ز آن سبب خون دل قابیل خورد گشت قسمت جرعهای شدادرا جرعهای نمرود بد بنیاد را جرعهای طالوت بد اندیش را جرعهای فرعون کافر کیش را همچنان بر هر گروه از هر قبیل آن شراب عقل کش بودی سبیل باز آن میدر قدح سیال بود هرچه میخوردند، مالامال بود باز ساقی لب به استهزا گشود گفت رسم باده خواری این نبود! آن معربد خوی درد آشام کو؟ باده ما را، حریف جام کو؟ گفت هان در احتیاط باده باش جام را آمد حریف، آماده باش این شقاوت را ز سرداران؛ منم دوزخت را از خریداران، منم با حسینت، هم ترازویی کنم در هلاکش، سخت بازویی کنم خانهاش را سیل بنیان کن، منم دانهاش را، آتش خرمن منم خشک کرد آن چشمه سیال را درکشید آن جام مالامال را پاک بینان چون که چشم انداختند دست و صاحبدست را بشناختند دست ساقی نخستین جام بود کز نخستین جام، درد آشام بود ذکر سرمستان سرم را کرد مست عشق پای افشرد و مطلب شد ز دست