عمان سامانی | گنجینه الاسرار | بخش ۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرکه بیرونی بد از مجلس گریخت رشته الفت ز همراهان گسیخت دور شد از شکرستانش مگس وز گلستان مرادش، خار و خس خلوت از اغیار شد پرداخته وز رقیبان، خانه خالی ساخته پیر میخواران، بصدر اندر نشست احتیاط خانه کرد و در ببست محرمان راز خود را خواند؛ پیش جمله را بنشاند، پیرامون خویش با لب خود گوششان انباز کرد در ز صندوق حقیقت، باز کرد جمله را کرد از شراب عشق، مست یادشان آورد آن عهد الست گفت شاباش این دل آزادتان باده خوردستید، بادا یادتان یادتان بادای فرامش کردهها جلوه ساقی ز پشت پردهها یادتان بادای بدلتان، شورمی آن اشارتهای ساقی پی زپی اینک از هر گوشهیی، جم غفیر مر شما را میزند ساقی، صفیر کاین خمار آن باده را بد در قفا هان و هان آن وعده را باید وفا گوشه چشمی مینماید گاه گاه سوی مستان میکند، خوش خوش نگاه