عمان سامانی | گنجینه الاسرار | بخش ۱۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سری اندر گوش هر یک، باز گفت باز گفت این راز را باید نهفت با مخالف، پرده دیگرگون زنید با منافق، نعل را وارون زنید خوش ببینید از یسار و از یمین ز آنکه دزدانند، ما را در کمین بیخبر، زین ره نگردد تا خبر ای رفیقان، پا نهید آهستهتر پای ما را، نی اثر باشد نه جای هر که نقش پای دارد، گو میای کس مبادا ره بدین مستی برد پی بدین مطلب، بهتر دستی برد در کف نامحرم افتد، راز ما بشنود گوش خران، آواز ما راز عارف، در لب عام اوفتد طشت اهل معنی از بام اوفتد عارفان را قصه با عامی کشد کار اهل دل به بدنامی کشد این وصیت کرد با اصحاب خویش تا بکلی پرده برگیرد ز پیش گفتشان کای سرخوشان میپرست خورده می؛ از جام ساقی الست اینک آن ساغر بکف ساقی منم جمله اشیا فانی و، باقی منم در فنای من شما هم باقئید مژدهای مستان که مست ساقئید