عمان سامانی | گنجینه الاسرار | بخش ۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز دل را نوبت بیماری ست ای پرستاران زمان یاریست جستجویی از گرفتاران کنید پرسشی از حال بیماران کنید «عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل پای تا فرقش گرفتار تب است سرگران از ذکر یارب یارب ست رنگش از صفرای سودا، زرد شد پای تا سر مبتلای درد شد چشم بیماران کهتان، فرهماست اندر اینجا روی صحبت با شماست هرکه را اینجا دلی بیمار هست با خبر ز آن نالههای زار هست میدهد یاد از زمانی، کآن امام سرور دین، مقتدای خاص و عام خواهرش را بر سر زانو نشاند پس گلاب از اشک بر رویش فشاند گفتای خواهر چو برگشتی ز راه هست بیماری مرا در خیمه گاه جان بقربان تن بیمار او دل فدای نالههای زار او بسته بند غمش، جسم نزار بسته بند ولایش، صد هزار در دل شب گر ز دل آهی کند نالهای گر در سحرگاهی کند آن مؤسس، این مقرنس طاق راست ز آن مروج، انفس و آفاق راست جانفشانی را فتاده محتضر جان ستانی را ستاده منتظر پرسشی کن حال بیمار مرا جستجویی کن، گرفتار مرا ز آستین اشکش ز چشمان پاک کن دور از آن رخساره گرد و خاک کن با تفقد بر گشابند دلش عقدهای گر هست در دل، بگسلش گر بود بیهوش، باز آرش بهوش در وحدت اندر آویزش بگوش آنچه از لوح ضمیرت جلوه کرد جلوه ده بر لوح آن سلطان فرد هرچه نقش صفحه خاطر مراست و آنچه ثبت سینه عاطر مراست جمله را بر سینهاش، افشاندهام از الف تا یا، بگوشش خواندهام این ودیعت را پس از من حامل اوست بعد من در راه وحدت، کامل اوست اتحاد ماندارد حد و حصر او حسین عهد و من سجاد عصر من کیم؟ خورشید، او کی؟ آفتاب در میان بیماری او شد حجاب واسطه اندر میان ما، تویی بزم وحدت را نمیگنجد دویی عین هم هستیم مابی کم و کاست در حقیقت واسطه هم عین ماست قطب باید، گردش افلاک را محوری باید سکون خاک را چشم بر میدان گمارای هوشمند چون من افتادم، تو او را کن بلند کن خبر آن محیی اموات را ده قیام آن قائم بالذات را پس وداع خواهر غمدیده کرد شد روان و خون روان از دیده کرد ذوالجناح عشقش اندر زیر ران در روش، گامی بدل گامی بجان گر بظاهر، گامزن در فرش بود لیک در باطن، روان در عرش بود در زمین ار چند بودی، ره نورد لیک سرمه چشم کروبیش کرد داد جولان و سخن کوتاه شد دوست را، وارد بقربانگاه شد