عمان سامانی | گنجینه الاسرار | بخش ۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گشت تیغ لامثالش، گرم سیر از پی اثبات حق و نفی غیر ریخت بر خاک از جلادت خون شرک شست ز آب وحدت از دین رنگ و چرک جبرئیل آمد کهای سلطان عشق یکه تاز عرصه میدان عشق دارم از حق بر توای فرخ امام هم سلام و هم تحیت هم پیام گویدای جان حضرت جان آفرین مرتر ابر جسم و بر جان، آفرین محکمیها از تو میثاق مراست رو سپیدی از تو عشاق مراست این دویی باشد ز تسویلات نفس من توام، ای من تو، در وحدت تو من چون خودی را در هم کردی رها تو مرا خون، من ترایم خونبها مصدری و ماسوا، مشتق تراست بندگی کردی، خدایی حق تراست هرچه بودت، دادهای اندر رهم در رهت من هرچه دارم میدهم کشتگانت را دهم من زندگی دولتت را تا ابد پایندگی شاه گفتای محرم اسرار ما محرم اسرار ما از یار ما گرچه تو محرم به صاحبخانهای لیک تا اندازه یی، بیگانه یی آنکه از پیشش سلام آوردهای و آنکه از نزدش پیام آوردهای بیحجاب اینک هم آغوش من ست بیتو رازش جمله در گوش منست از میان رفت آن منی و آن تویی شد یکی مقصود و بیرون شد دویی گر تو هم بیرون روی، نیکوترست ز آنکه غیرت، آتش این شهپرست جبرئیلا رفتنت زینجا نکوست پرده کم شودرمیان ما و دوست رنجش طبع مرا مایل مشو در میان ما واو، حایل مشو از سر زین بر زمین آمد فراز وز دل و جان برد بر جانان نماز با وضویی از دل وجان شسته دست چار تکبیری بزد بر هرچه هست گشته پر گل، ساجدی عمامهش غرقه اندر خون، نمازی، جامهاش بر فقیه از آن رکوع و آن سجود گفت اسرار نزول و هم صعود بر حکیم از آن قعود و آن قیام حل نمود اشکال خرق و التیام و آن سپاه ظلم و آن احزاب جور چون شیاطین مر نمازی را، بدور تیر بر بالای تیر بیدریغ نیزه بعد از نیزه تیغ از بعد تیغ قصه کوته شمرذی الجوشن رسید گفتگو را، آتش خرمن رسید ز آستین، غیرت برون آورد دست صفحه را شست و قلم را، سرشکست از شنیدن، دیده بیتابست و گوش شد سخنگوی از زبان من، خموش آنکه عمان را در آوردی بموج گاه بردی در حضیض و گه به اوج نالههای بیخودانه بس کشید اندرین جا، پای خود واپس کشید بیش از آن یارای در سفتن نداشت قدرت زین بیشتری گفتن نداشت شرمسارم از معانی جوئیش عذر خواهم از پریشان گوئیش حق همی داند که غالی نیستم اشعری و اعتزالی نیستم اتحادی و حلولی نیستم فارغ از اقوال بیمعنیستم لیک من دارم دل دیوانهای با جنون خوش از خرد بیگانهای گاهگاهی از گریبان جنون سر به شیدایی همی آرد برون سعیها دارد پی خامی من سخت میکوشد به بد نامی من لغزشی گر رفت نی از قائلست آنهم از دیوانگیهای دلست منتها چون رشته باشد با حسین شایدای دانا کنی گر غمض عین قافیه محهول اگر شد درپذیر و آنچه باشد، شو رودور وزیر و پیر دل بسی زین کار کردهست وکند عشق ازین بسیار کردهست و کند چونکه از اسرار سنگی بار شد نام او «گنجینه الاسرار» شد