عمان سامانی | گنجینه الاسرار | بخش ۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز گوید رسم عاشق این بود بلکه این معشوق را آیین بود چون دل عشاق را در قید کرد خودنمایی کرد و دلها صید کرد امتحانشان را ز روی سر خوشی پیش گیرد شیوه عاشق کشی در بیابان جنونشان سر دهد ره بکوی عقلشان کمتر دهد دوست میدارد دل پر دردشان اشکهای سرخ و روی زردشان چهره و موی غبار آلودشان مغز پر آتش، دل پردودشان دل پریشانشان کند چون زلف خویش زآنکه عاشق را دلی باید پریش خم کندشان قامت مانند تیر روی چون گلشان کند همچون زریر یعنی این قامت کمانی خوشترست رنگ عاشق زعفرانی خوشترست جمعیتشان در پریشانی خوشست قوت، جوع و جامه، عریانی خوشست خود کند ویران، دهد خود تمشیت خودکشدشان باز خود گردد دیت تا گریزد هر که او نالایقست دردرامنکر، طرب را شایقست تا گریزد هرکه او ناقابلست عشق را مکره هوس را مایلست و آنکه را ثابت قدم بیند براه از شفقت میکند بروی نگاه اندک اندک میکشاند سوی خویش میدهد راهش بسوی کوی خویش بدهدش ره در شبستان وصال بخشد او را هر صفات و هر خصال متحد گردند با هم این و آن هر دو را مویی نگنجد در میان مینیارد کس بوحدتشان شکی عاشق و معشوق میگردد یکی