عمود
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- ستون، پایه.<BR>۲- گرز.<BR>۳- شاهین ترازو.<BR>۴- رییس و سرور قوم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- ستون، پایه. ۲- گرز. ۳- شاهین ترازو. ۴- رییس و سرور قوم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عمود. [ ع َ ] (اِخ ) جای بلند مستطیل شکلی است که آبی متعلق به بنی جعفر در کنار آن است . (از معجم البلدان ).
عمود. [ ع َ ] (ع اِ) ستون خانه . (منتهی الارب ). آنچه از قبیل خانه بر آن استوار گردد. تیرآهن . (از اقرب الموارد). ج، آعمِدة، عَمَد، عُمُد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : زده بر سرکوه چار از عمود سرش تا به ابر اندر از چوب عود بدان هر عمود آشیانی بزرگ نشسته بر او سبز مرغی سترگ . فردوسی . زمینش همه صندل و چوب عود ز جزع و ز پیروزه او را عمود. فردوسی . شهرکی ساخت بنیاد آن از سنگ و ارزیز و عمودهای آهن . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٩٦). ◄ چوب خیمه . (ناظم الاطباء). ◄ مهتر. (منتهی الارب ). سید وسرور. (از اقرب الموارد). پیشوای قوم . ◄ خط پشت شمشیر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ پیغام کننده ٔ لشکر. (منتهی الارب ). رسیل لشکر. (از اقرب الموارد). ◄ آنکه در جنگ موافقت او کنند. (منتهی الارب ). ◄ رگی است درشکم از استخوان دامن سینه تا قریب ناف . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رگی که ممتد میگردد از استخوان قص تا نزدیک ناف . (ناظم الاطباء). ◄ رگی که به جگر آب میرساند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ معظم و قوام گوش . (منتهی الارب ).معظم گوش . (از اقرب الموارد). ◄ مرد سخت غمناک . (منتهی الارب ). شخصی که بشدت غمناک باشد. (ازاقرب الموارد). ◄ هر دو پای شترمرغ . ◄ چوب ایستاده که بر آن چرخ چاه گذارند. ◄ عمودالبطن ؛ پشت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): ضربه علی عمود بطنه ؛ بر پشت او زد. (از اقرب الموارد). ◄ عمودالسَّحْر ؛ رگ دل . (منتهی الارب ). رگی است در قلب که هرگاه قطع شود باعث مرگ شخص می گردد. وَتین . (از اقرب الموارد). ◄ استقاموا علی عمود رأیهم ؛ ثابت ماندند بر رأی و طوری که تکیه داشتند بر آن .(از منتهی الارب ). بر رأی خود پابرجا ماندند، چنانکه بر آن اعتماد داشته باشند. (از اقرب الموارد). ◄ عمودالصبح ؛ روشنی صبح : سطع عمودالصبح (منتهی الارب )؛ روشنی صبح طلوع کرد. رجوع به عمود صبح شود. ◄ عموداللسان ؛ میانه ٔ زبان در طول . (ازتاج العروس ). ◄ آلت تناسل . (ناظم الاطباء) : عمود رخش را سازند قبله نهندآنگاه تهمت بر تهمتن . خاقانی . ◄ گرز. (ناظم الاطباء) : به تیغ و عمود و به گرز گران چنان چون بود رسم گنداوران . فردوسی . طبقهای زرین پر از مشک و عود دو نعلین زرین و جفتی عمود. فردوسی . چو گیو اندر آن زخم او بنگرید عمودی گران از میان برکشید. فردوسی . بجز عمود گران نیست روز و شب خورشش شگفت نیست از او گر شکمش کاواک است . لبیبی . چون زند بر مهره ٔ شیران دبوس شصت من چون زند بر گردن گُردان عمود گاوسار. منوچهری . همه ٔ غلامان سرایی جمله با تیر و کمان و عمودهای زر و سیم پیاده در پیش برفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨٢). امیر دریازید و عمود بیست منی بر سینه زد. (تاریخ بیهقی ص ١١٢). غلامی سیصد از خاصگان ... ایستادند با جامه های فاخر و کمرهای زر و عمودهای زرین . (تاریخ بیهقی ص ٢٩٠). عمودی بر سر او زد و بر جای بکشت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٤٦). جایی که عمود و خنجر آمد آنجا چه نفس توان برآورد. خاقانی . ز عقدهای سپیچ بهاری و سالو عمودها همه افراشتند در کرو فر. نظام قاری (ص ١٧). ◄ شاهین ترازو. (ناظم الاطباء) : مرغ از چه زد شناعت بر صبح راست خانه کو در عمود سیمین دارد ترازوی زر. خاقانی . ◄ خط و یا سطحی که چون مستقیماً بر خط و یا سطح دیگری فرودآید، تشکیل دو زاویه ٔ قائمه در طرفین خود بدهد. (از ناظم الاطباء). - عمود شدن بر؛ بطور عمود فرودآمدن . - عمود کردن بر ؛ بطور عمود فرودآوردن . ◄ شعبه ٔ اصلی رود، چون عمود نیل و عمود دجله . (از یادداشت مرحوم دهخدا). رود طبیعی که از او شاخه های بسیار بردارند و او همی رود تا به دریا یا بطیحه ای رسد، عمود رود است، چون فرات . (از حدود العالم چ دانشگاه ص ٣٨) : کشیده عمود آن شتابنده رود از آن کوه میناوش آمد فرود. نظامی .
مترادف و متضاد واژهدان
چماق، چوبدستی، گرز تیرک، ستون
واژگان فارسی سره واژهدان
راستا