عموم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عُ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) شامل شدن، فرا گرفتن.<BR>۲- (ق.) همه، تمام.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عُ) [ ع. ] ۱- (مص م.) شامل شدن، فرا گرفتن. ۲- (ق.) همه، تمام.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عموم . [ ع ُ ] (ع اِ) همه . همگی . جمهور. کلیه . جملگی . (ناظم الاطباء). تمامی . بجمله : در عموم ِ احوال از غفلت و کاهلی تجنب واجب شناسند. (کلیله و دمنه ). ◄ (اِ) ج ِ عَم ّ. رجوع به عَم ّ شود.
عموم . [ ع ُ ] (ع مص ) فراگرفتن همه را. (از منتهی الارب ). همه ٔ افراد را شامل بودن . همگی را شامل شدن، و عام شدن : عم ّ المطر الارض ؛ باران همه ٔ زمین را فراگرفت . (از اقرب الموارد). - عموم و خصوص مطلق ؛ (اصطلاح منطق ) عبارت از آن است که دو کلی چنان باشند که مفهوم اولی برهمه ٔ افراد دومی صدق کند، ولی مفهوم دومی فقط شامل بعض افراد اولی باشد، مانند: «حیوان » و «انسان » که هر انسانی حیوان است، اما هر حیوانی انسان نیست . (از فرهنگ فارسی معین ). - عموم و خصوص مِن ْ وجه ؛ (اصطلاح منطق ) آن است که مفهوم دو کلی چنان باشد که یک مورد اجتماع و دو مورد افتراق داشته باشند، مانند «حیوان » و «ابیض ». (از فرهنگ فارسی معین ).
واژگان فارسی سره واژهدان
همه، همگان