عن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ نْ) (اِ.) مدفوع انسان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ نْ) (اِ.) مدفوع انسان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عن . [ ع َ نِن ْ ] (ع ص ) عنی . رنجدیده . (منتهی الارب ). رجوع به عَنی شود.
عن . [ ع َن ن ] (ع مص ) قاضی بر کسی حکم نامردی و عنانة نمودن، یا به افسون از زن خویش بازداشته شدن . و فعل آن مجهول به کار می رود: عُن ّ عن امرأته . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ◄ سرنامه ٔ کتاب نوشتن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). عنوان کتاب و نامه را نوشتن . (از اقرب الموارد). ◄ عنان لگام ساختن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). عنان ساختن برای لجام . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ به عنان بازداشتن اسب را. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). بازداشتن اسب بوسیله ٔ عنان . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ دشنام دادن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ عرضه کردن کتاب یا چیزی دیگر را بر کسی، و توجه او را بر آن جلب کردن . ◄ پیش آمدن و پیش گرفتن و ظاهر گردیدن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ظاهر شدن پیش رو و پیش آمدن . (از آنندراج ). پیش رو ظاهر شدن و در معرض قرار گرفتن . (از اقرب الموارد). عَنَن . عُنون . رجوع به عنن و عنون شود.
عن . [ع َن ْ ن َ ] (ع حرف مصدری ) حرف مصدری بمعنی «اینکه » وآن در محاورات بنی تمیم بجای أن ّ به کار می رود، چنانکه بجای أشهد أن ّ محمداً رسول اﷲ، گویند: أشهد عَن ّ محمداً... (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).