عنا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنا. [ ع َن ْ نا ] (ع حرف جر + ضمیر) (از: عن، حرف جر + نا، ضمیر متصل ) درباره ٔ ما. از ما.
عنا. [ ع َ ] (ع اِ) همان «عناء» در عربی است که در تداول فارسی زبانان غالباًهمزه ٔ آن حذف شود. زحمت . رنج . مشقت . (از ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات ). رجوع به عناء شود : خواهی اندر عنا و شدت زی خواهی اندر امان به نعمت و ناز. رودکی . عشق بر من در عنا بگشاد عشق سر تا بسر عذاب و عناست . فرخی . او را چنانکه اوست ندانم همی ستود از چند سال باز دل من در این عناست . فرخی . رسیده من به انتهای بادیه به انتها رسیده هم عنای او. منوچهری . سنگ باران عنا بارد بر فرق کسی که دل و نیت او قصد عنای تو کند. منوچهری . از پشه عنا و الم پیل بزرگست وز مور فساد بچه ٔ شیر ژیانست . منوچهری . الا رفیقا تا کی مرا شقا و عنا گهی مرا غم یغما گهی بلای یلاق . زینبی . راست گوی و راست جوی و از هوی پرهیز کن کز هوی چیزی نزاد و هم نزاید جز عنا. ناصرخسرو. گفتم مگر که داد بیابم ز دیو دهر چون بنگریستم ز عنا در بلا شدم . ناصرخسرو. یک راه همه نعمت است و راحت یک راه بجز شدّت و عنا نیست . ناصرخسرو. بافلک من ستیزها کردم زآن تنم خسته ٔ عنا باشد. مسعودسعد. بسان دوست که یابد وصال یار عزیز پس از فراق دراز وپس از عنا و عذاب . مسعودسعد. شب آمد و غم من گشت یک دو تا فردا چگونه ده صد خواهد شد این عنا و بلا. مسعودسعد. اسب نیک را قوت تک سبب و موجب عنا گردد. (کلیله و دمنه ). ز بهر دنیا چندین عنا کری نکند که می نیرزد این مرده خود بدین شیون . جمال الدین عبدالرزاق . بخواب دایم جزسیم و زر نمی بینی ببین که زر همه رنج است و سیم جمله عنا. خاقانی . کار من بالا نمی گیرد در این شیب بلا در مضیق حادثاتم بسته ٔ بند عنا. خاقانی . کوه به کوه می رسد چون نرسد دلی به دل غصه ٔ بیدلی نگر هم ز عنای آسمان . خاقانی . نطاق طاقت از مقاسات آن بلا و معامات آن عنا تنگ آمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٥). بار عنا کش بشب قیرگون هرچه عنا بیش عنایت فزون . نظامی . ز اهل وفا هرکه بجایی رسید بیشتر از راه عنایی رسید. نظامی . - در عنا بودن ؛ در زحمت بودن . در رنج بودن : بود اندر باغ آن صاحب جمال کز غمش این در عنا بد هشت سال . مولوی . - عنا خوردن ؛ تحمل کردن رنج و مشقت : کسی که جنگ تو جوید کشد عذاب و عنا کسی که کین تو ورزد خورد عنا و عذاب . قطران . - عنا دیدن ؛ رنج دیدن . با رنج و مشقت مصادف گشتن : خود نبینی مگر عذاب و عنا چون نمایی مرا عنا و عذاب . ناصرخسرو. - عنا کشیدن ؛ رنج بردن . زحمت کشیدن . در مشقت افتادن : کسی که جنگ تو جوید کشد عذاب و عنا کسی که کین تو ورزد خورد عنا و عذاب . قطران . جور و جفا می دید و رنج و عنا می کشید. (گلستان چ یوسفی باب ششم ص ١٥١). - عنا نمودن ؛ رنج دادن . زحمت دادن .باعث مشقت شدن : خود نبینی مگر عذاب و عنا چون نمایی مرا عنا و عذاب . ناصرخسرو. مرا زحمت صادر و وارد آنجا عنا می نمود از عنا می گریزم . خاقانی . - مقرّ عنا ؛ محل اندوه و ملالت . (ناظم الاطباء).
عنا. [ ع َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پشتکوه باشت و بابوئی بخش گچساران شهرستان بهبهان . سکنه ٔ آن ٥٠٠ تن . آب آن از چشمه و قنات . محصول آن غلات، برنج، کنجد، حبوب و لبنیات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).