عناب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ نّ) [ ع. عُنّاب ] (اِ.) تبرخون ؛ درختی است با برگهای کوچک و بی کرک و شفاف. گلهایش کوچک و زرد رنگ و شامل دم گل بسیار کوتاه است. میوه اش شفت و مایل به قرمز، شفاف و کروی است که به بزرگی یک زیتون میرسد و دارای طمعی بسیار مطبوع است. عناب به عنوان ملین و مسکن سرفه به کار میرود. چوب آن سرخ رنگ و سخت میباشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ نّ) [ ع. عُنّاب ] (اِ.) تبرخون ؛ درختی است با برگهای کوچک و بی کرک و شفاف. گلهایش کوچک و زرد رنگ و شامل دم گل بسیار کوتاه است. میوه اش شفت و مایل به قرمز، شفاف و کروی است که به بزرگی یک زیتون میرسد و دارای طمعی بسیار مطبوع است. عناب به عنوان ملین و مسکن سرفه به کار میرود. چوب آن سرخ رنگ و سخت میباشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عناب . [ ع ُ ] (ع ص ) مرد کلان بینی . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ). بزرگ بینی . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) فنج ماده، یا تلاق . (منتهی الارب ) (آنندراج ). فنج ماده که به تازی عفل گویند، و آنچه راکه در عمل ختان از زن بریده می شود. و تلاق . (ناظم الاطباء) . ◄ کوه خرد سیاه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد). ◄ کوه بزرگ گرد. از اضداد است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کوه دراز مستدیر. (از اقرب الموارد). ◄ بستگی شرم زن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
عناب . [ ع َن ْ نا ] (ع ص، اِ) انگورفروش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). فروشنده ٔ انگور. (از اقرب الموارد).
عناب . [ ع ُن ْ نا ] (ع اِ) سنجد جیلان . (منتهی الارب ). میوه ای است شبیه به سنجد و در منضجات ومسهلات به کار برند. خوردن آن خون را صاف کند. (برهان قاطع). ثمر درختی است معروف، قریب به درخت کنار و زیتون در بلندی، و برگ آن اندک ضخیم تر و طولانی تر از برگ کنار. و یک روی آن مزغب، و پوست درخت آن سرخ رنگ و چوب آن نیز سرخ رنگ و نیمرنگ و خالدار. بهترین آن بزرگ بالیده ٔ به کمال رسیده ٔ سرخ شده ٔ در گوشت جرجانی و یا خطایی آن است که شیرین و عفوصت آن کم باشد. تازه ٔ آن معتدل در حرارت و برودت و مایل به رطوبت است، و شیخ الرئیس آن را بارد اول و معتدل در یبوست و رطوبت قلیلی گفته است . خواص آن : منضج اخلاط غلیظه و ملین صدر و احشاء و مسهل اخلاط رقیقه و رافع خشونت سینه و حلق و صوت، عارض از حرارت و سرفه، و صاف کننده ٔ خون، و مولد خون صالح، و مسکن التهاب و تشنگی و حدت خون وگرمی و وجع جگر و مثانه و امراض مقعده و لزع امعاء و معده . (از مخزن الادویة). درختچه ای است از تیره ٔ عنابها که جزو تیره های نزدیک به گل سرخیان محسوب میشود. ارتفاع آن بین ٤ تا ٦ متر است و دارای ساقه ٔ راست و شاخه های ناهموار است . برگهایش کوچک و شفاف و بی کرک است و در قاعده ٔ دمبرگ دو گوشوارک نوک تیز بصورت خار وجود دارند. گلهایش کوچک و زردرنگ و شامل دم گل بسیار کوتاه است . میوه اش شفت و مایل به قرمز و شفاف و کروی است، و ممکن است به بزرگی یک زیتون برسد. و دارای طعمی مطبوع است . بوی عناب ضعیف و طعم آن لعابی و کمی شیرین است . علاوه بر آنکه میوه ٔ این گیاه را بحالت تازه مصرف می کنند، در تداوی بعنوان ملین و مسکن سرفه به کار میرود. گیاه مزبور در اکثر نقاط ایران میروید.اون ناف . اون ناف دار. طبرخون . سنجد گرگان . سیلانه . شیلانه . تفاح بری . سیب کوهی . یبانی . آلماآغاجی . ارج . درخت شیلان . درخت شیلانک . تبرخون . عناب آغاجی . صغیرا. سنجد جیلان . سنجد جیلانی . (فرهنگ فارسی معین ). یک دانه ٔآن را عنابة گویند. (از اقرب الموارد) : نهاد زهر بر نوش و خار هم بر گل چنانکه باشد جیلانش از بر عناب . ابوطاهر خسروانی . چو چوب عنابم گر چین گرفت روی همه گرفت اشکم در دیده گونه ٔ عناب . مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص ٢٩). بشرط بی بی شمس و بشرب بابا خمس به مصطکی و به بادام و پسته و عناب . خاقانی . حاجت به جو آبست و جوم نیست ولکن دل هست بنفشه صفت و اشک چو عناب . خاقانی . چرا هوای لبت خون من بجوش آورد اگر نشاندن خون از خواص عناب است . ظهیر فاریابی (از نزهةالقلوب ). پست شکر گشت غبار درت پسته و عناب شده شکرت . نظامی . ◄ کنایه از لب معشوق است . (آنندراج ) (برهان قاطع) : بپرسید سین دخت مهراب را ز خوشاب بگشاد عناب را. فردوسی . بده عناب چون سازی کمند زلف چین برچین مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد. خاقانی . گهی بر شکر از بادام زد آب گهی خایید فندق را به عناب . نظامی . لب لعل عناب شکرشکن زده بوسه بر فندق بی دهن . نظامی . مریضی که از عشق تب میکند علاجش دو عناب لب میکند. ؟ ◄ در این بیت از منوچهری : ابر زیر و بم شعرِ اعشی ِّ قیس همی زد زننده به مضرابها نسخه ٔ بدل بجای مضرابها «عنابها» دارد که مرحوم دهخدا احتمال داده اند «عناب » نام سازی باشد. و نیز می توان آن را بمعنی سرانگشتان پنداشت، چنانکه «عناب تر» در فرهنگها بمعنی انگشتان آمده است . - عناب بری ؛ کول خس . کوله خس . (از فرهنگ فارسی معین ). - عناب تر . رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عناب رنگ ؛ به رنگ عناب . رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عنابگون ؛ به رنگ عناب . رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - عناب وار ؛ مانند عناب . رجوع به این ماده در ردیف خودشود.
واژگان فارسی سره واژهدان
شیلانه