عنان تافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. تَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)<BR>۱- برگشتن.<BR>۲- رو گرداندن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. تَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) ۱- برگشتن. ۲- رو گرداندن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنان تافتن . [ ع ِ ت َ ] (مص مرکب ) برگشتن و رجعت کردن . (فرهنگ فارسی معین ). بازگشتن . پشت بدادن : شاه از آن گور برنتافت ستور چون توان تافتن عنان از گور. نظامی . در می طلبیدو در نمی یافت وز درطلبی عنان نمی تافت . نظامی . ◄ برگشتن و روگردان شدن . (ناظم الاطباء). برگشتن و اعراض نمودن . (از آنندراج ). روگردان شدن و اعراض کردن . (فرهنگ فارسی معین ). رو برگردانیدن . (برهان قاطع). سرپیچی کردن : گر آید به مژگانم اندر سنان نتابم ز فرمان خسرو عنان . فردوسی . اگر من بتابم ز رایت عنان بمن برگشایند گردان زبان . فردوسی . چگونه توان راستی یافتن ز کژی بباید عنان تافتن . نظامی . به گر ز بتان عنان بتابی کز هیچ بتی وفا نیابی . نظامی . وآنکه عنان از دو جهان تافته ست قوت ز دریوزه ٔ دل یافته ست . نظامی . چو در دوستی مخلصم یافتی عنانم ز صحبت چرا تافتی . سعدی . ◄ موافقت و دمسازی کردن : رنج و عنای جهان کشیدم و اکنون نیز نتابد سوی عناش عنانم . ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ٢١٠). ◄ رفتن . حرکت کردن . روانه شدن : سلطان بدیشان التفاتی ننمود تا خاطر از کار او بپرداخت . پس عنان بدیشان تافت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦٦). بر هر طرفی عنان همی تافت میجست و ازو نشان نمی یافت . نظامی . - عنان تافتن بسوی ... ؛ بدان جانب رفتن : دوش چو سلطان چرخ تافت بمغرب عنان گشت ز تیر شهاب روی هوا پُرسنان . خاقانی . ◄ منحرف کردن : ای دل نگفتمت که عنان نظر بتاب اکنونت افکند که ز دستت لگام شد. سعدی . ◄ عاجز شدن . (برهان قاطع). ناتوان و درمانده شدن . (ناظم الاطباء).