عنان پیچیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنان پیچیدن . [ ع ِ دَ ] (مص مرکب ) بازگشتن . روی برتافتن . پشت بدادن : جهاندار کآواز ایشان شنید عنان را بپیچید و زانو کشید. فردوسی . نپیچید ازین رفتن از من عنان نترسد اگر دشمن آید دمان . فردوسی . عنان به که پیچم از آن پیشتر که ایشان ز ما بازپیچند سر. نظامی . چو از خسرو عنان پیچید بهرام به کام دشمنان شد کام و ناکام . نظامی . ◄ منحرف کردن . بسوی دیگر بردن . از راه بگرداندن : گریوه بلند است و سیلاب سخت مپیچان عنان من از راه بخت . نظامی . روزی بپای مرکب تازی درافتمش گر کبر و ناز بازنپیچد عنان دوست . سعدی . در و دیوار نتواند عنان سیل پیچیدن که منع از کوچه گردی میکند دیوانه ٔ ما را. صائب (از آنندراج ). - عنان از عنان کسی نپیچیدن ؛ ترک او نگفتن . از همراهی با او دست برنداشتن . از او کرانه نکردن : عنان از عنانت نپیچم براه خرامان بیایم بنزدیک شاه . فردوسی . - عنان بر چیزی پیچیدن ؛ روی بدان سوی آوردن : ایاز آن فتنه را چون در قفا دید عنان بر جلوه ٔ خورشید پیچید. حکیم زلالی (از آنندراج ).